شور و هیجان جوانی بود، تازه عکاس شده بوم و تاحدودی با فوت وفن فیلمبرداری،
با کمره وی اچ اس، اشنایی داشتم. می خواستم با همین توانایی اندک خود، کار بزرگ
انجام دهم. باجمعی از دوستان گروه (فانوس بدست) درست کرده بودیم. یک گروه صلح که
قرار بود تصویرواقعی از افغانستان باخود حمل کند و پیام ملیونها آواره را به ژنو
ببرد و از سازمان ملل بخواهد که به جنگ در افغانستان پایان دهند و مصیبت
ملیونهاآواره را کم کنند.
خوب یادم است، ثور سال ۱۳۷۶ بود. با سه نفر
همراه و دوست، برای اولین بار بعد از
سالها مهاجرت به افغانستان برگشتیم. نه برای اینکه زندگی کنیم، برای اینکه چند
قطعه عکس بگیریم و در سفر به ژنو نمایشگاههای سیار بزنیم. آنزمان افغانستان تقریبا
در بایکوت اطلاعاتی بود. فقط جنگ بود که صدا میداد. طالبان تقریبا اکثر نقاط
افغانستان را تصرف کرده بودند. کابل سقوط کرده بود و هزارهجات در محاصره بود ولی
هنوز نیروهای قدرتمندی در شمال، بامیان و پنجشیر وجود داشت و بنابراین مواجه خیلی
جدی و سرنوشت ساز بین طالبان و بقیه بوجود نیامده بود.

مزار گویا امن بود. جنرال دوستم با اقتدار حکومت می کرد. اما شهر شلوغ شده بود
و هزاران مهاجر کابلی و جاهای دیگر به مزار آمده بودند تا با امنیت زندگی کنند. در
شهر که می گشتی احساس امنیت می کردی. طبقهای نان اوزبیکی همه جا دیده می شد و
اولین کاری که کردیم نان اوزبیکی خریدیم و همراه با دوستان در حین راه رفتن در سرک
خوردیم. این نان خوردن در سرک حس آزادی عجیبی به من میداد. چیزی که در ایران جرات
چنین کاری را نداشتیم.
ما چهار نفر بودیم، اسد شفایی، جوادعلوی، علی علوی و من. من وعلی و اسد عکاسی
و فیلمبرداری می کردیم. از جاهای مختلف. از جمله در دانشگاه بلخ رفتیم. اتاقهای
درس حس عجیبی در من ایجاد می کرد. دختران و پسران در یک اتاق درس می خواندن و
آنزمان که آوان جوانی بود دیدن دختران زیبای دانشگاه بلخ شور زندگی می آفرید. بنظر
می رسید زیباترین دختران دنیا درآن محوطه گردآمده بودند و با شرمگینی خاصی به ما
لبخند می زدند و با لهجه شیرینی مصاحبه می کردند. لطافت لهجه این دختران در لهجه
ما نبود، گویا مهاجرت و فرهنگ دیگر این لهجه و شرینی را از گلوی ما ربوده بود.
بهرحال، این مقدمه را نوشتم که یک فضایی ترسیم کنم و بعد بروم روی اصل مساله.
اصل ماجرا اینست که در چنین فضا و وضعیتی ناگهان همه چیز تغییر کرد و شهر دست به
دست شد و هزاران انسان برای همیشه نابود شدند و دیگر حسی برای درک لهجه ها و لطافت
زبان جوانان و نوباوگان مزاری نماند. انسان از انسان فرار می کرد و تمام زیباییها،
مدفون شد و شهر در تصرف دیوخشن جنگ قرار گرفت و من ناخواسته شاهد بخشی از دو جنگ
معروف مزار شدم. جنگ اول و جنگ دوم، اما در جنگ سوم که این شهر کلا سقوط کرد و نسل
کشی بزرگی در آن رخ داد من حضور نداشتم. هرچند خبرهای وحشتناکی بعدا از دوستانی که
از معرکه زنده برآمده بودند شنیدم.
جنگ اول مزارـ ثور ۱۳۷۶

سرانجام آنچه مردم شگون می زدند تحقق پیدا کرد، طالبان
هنوز نرسیده شهر تسلیم شده بود و در بعض نقاط شهر بیرقهای سفید بلند شده بود. حس
می کردی که بیرق سفید هم کافی نیست و اگر توانایی اش بود شاید خیلیها رنگهای صورتی
و زرد و آبی دیوارهایشان را هم پاک می کردند و سفیدک می زدند. بیرقهای نصب شده شهر را در وضعیت کاملا اشفته برده بود، دیگر
تشخیص اینکه چه کسی طالب است و چه کسی نیست دشوار بود. آنزمان دو نیروی نظامی قابل
اتکا در مزار حضور داشت، جنبش ملی اسلامی که دیگر معلوم نبود که آیا تماما از جنرال
ملک پشتیبانی می کنند و بنابراین هماهنگ با طالبان اند و یا هستند در بینشان
کسانیکه از این پیشامد نگران اند. دومین نیرو، حزب وحدت بود که در همان روزهای اول
بدون کدام در گیری و جنگی خودبه خود در حال از همپاشیدن بود. سران حزب وحدت بدون
هماهنگی با بخشهای زیرین، شهر را رها کرده بودند و بهمین خاطر اشفتگی عجیبی بین
قرارگاههای این حزب مشاهده می شد. بعض قرارگاهها و دفاتر به صلاحیت خود بیرق سفید
برافراشته بودند و بعضیها لوحه های سردر خود را کنده بودند. حزب اسلامی که در بلخ
حضور گسترده داشت گفته می شد هماهنگ و پیشگام با طالبان است. در چنین وضعیتی ما
چهار مسافر تازه وارد نیز رفتیم داخل شهر و چهار دستمال سفید چریکی خریدیم تا
سروصورت خود را بپوشانیم، انقدر که ریشهای ما برآید و همرنگ جماعت شویم. اطراف
روضه سخی که مرکز شهر مزار است کاملا در دست طالبان بودند. طالبان سرچهارراهها
ایستاده بودند و از موترهایشان نوعی از سرود به زبان پشتو پخش می شد. این سرودها
موسیقی نداشت و به گوش ماها که زبان پشتو آشنایی نداشتیم، نوای دلخراش وترسناک
عجیبی داشت. بنظر می رسید که طالبان تمام شهر را بی سروصدا گرفته است. اکثر دکانها
نیز بسته بود ولی بودند تعدادی که فعالیت می کردند و در این وضعیت آنچه مثل گذشته
رونق داشت بساط دستفروشها بود. دستفروشهایی که اکثرا مهاجرین کابل بودند و بنظر می
رسید زندگی شان بسته به همان کاسبی روزانه است. ما نیز از همین دسفروشها دستمال
خریدیم ، دستمالهای سفید و تمیزی که وقتی بسر بستیم باز ما را متفاوت از دیگران
نشان می داد.
وقتی به اتاقمان در قسمت شمالشرقی شهر برگشتیم. یکی دو دانشجوی دانشگاه بلخ به
اتاقمان آمدند. دانشجویان هزاره ای که در این مدت باهم رفیق شده بودیم. آنها به ما
مشوره دادند که وضعیت اشفته است. شما با شهر آشنا نیستید و ما برای شما احساس خطر
می کنیم. آنها دلیل می آوردند که در این مدتی که شماها در دانشگاه بلخ مصاحبه می
کردید حسادت بسیاری دانشجویان غیر هزاره را برانگیخته اید و هیچ بعید نیست که آنها
شماهارا لو بدهند و به طالبان معرفی کنند. آنوقتها کامره داشتن و عکس گرفتن
بزگترین جرم محسوب می شد و ما نیز در مدت دو هفته ای که در مزار بودیم با اطمنان
از فضای موجود با جرم مشهود همه جا حضور یافته بودیم. دانشجویان به مامشوره دادند که بهتر است به
منطقه هزاره نشین رفته و آهسته آهسته خود را از شهر بیرون بکشیم تا وضعیت معلوم
شود و سرانجام شام همانروز ما در منطقه علیچپن در زیر زمین خانه یک هموطنی که خود
مهاجر کابل بود پناه بردیم.
پناهنده!
عوض(؟) مرد جوانی بود، بازن و سه فرزندش در منطقه علیچپن زندگی می کردند. آنها
سال قبل از کابل و از منطقه افشار به مزار کوچ کرده بودند و خاطرات عجیب و
وحشتناکی از جنگهای کابل داشتند. شهری که برای ما مثل مزار نا اشنا بود. می
دانیستیم که عوض و خانواده اش چقدر ریسک کرده ند که به چهار مسافر جوان پناه داده
اند. از ایران امدن مان، عکاسی و فیلمبرداری کردنمان، لهجه و ریشهای تراشیده مان
گناهان بزرگی بود که همراه خود حمل می کردیم. شهردرحال تلاطم بود، هنوز جنگی شروع
نشده بود و هنوز طالبان بغیر از مرکز شهر درجاهای دیگر حضور نیافته بودند ولی بوی
جنگ استشمام می شد. این وضعیت را نمیشه درک کرد مگر اینکه در چنین وضعیتی قرار
بگیریم. من خاطرات مبهمی از جنگ داشتم. آنزمان که چهارده ساله بودم و دور وبر خانه
ما جنگ بین احزاب جهادی و ارتش سرخ جریان داشت. اما سه دوستهمراهم هیچ تصوری از
جنگ نداشتند. آنها گویا بسیار زودتر از من همراه با خانواده هایشان به ایران
مهاجرت کرده بودند. بی تجربگی، ترس و دستپاچکی احتمالا از سر و روی ما می بارید که
عوض و خانمش به دادمان رسید. آنها برای ما چای آورند و تسلایمان دادند که نگران
نباشیم. ( اینجا امن است، نگران نباشید. طالبان اینجاها نمی رسد) ولی باوجود این
تسلاها ، نگرانی مرموزی زیر پوست صورت این خانواده رخنه کرده بود. آنها خود مهاجر
و نا اشنابودند و در این وضعیت بار چهار جوان بی تجربه را هم قراربود بردوش بکشند.
هوا تاریک می شد. وضعیت مبهم بود. ما از مرکز شهر دور شده بودیم و آنزمان تلفن
و موبایل نیز وجود نداشت و بنا براین نمی دانستیم چه چیزهایی درحال رخدادن است.
وقتی به شب نزدیک می شدیم متوجه شدیم که خانم عوض درحال تنور کردن است، این یعنی
اینکه آنها غذای کافی برای همه نداشتند. باهم بحث کردیم و بنظر رسید که این تاریکی
بهترین شانس است که از شهر فرار کنیم. از زیر زمین بیرون شدیم و تصمیم قاطع بود که
راه کوه را در پیش گرفته و خود را به جایی برسانیم. ولی در بیرون، عوض و خانمش
مانعمان شد. آنها می گفتند این مسیری که شما می روید دشت بسیار طولانی دارد، دشت
بی آب و دهکده که اگر بروید در این گرمای طاقتفرسای مزار از بین خواهید رفت.
شب شده بود و سرانجام گویا سکوت شب شکست و اولین صداهای تفنگ هرازگاهی به گوش
می رسید. این صداها معلوم نبود که صدای جنگ است و یا صدای اعلام حضور طالبان. هرچه
از دامنه شب کمتر می شد و به صبح نزدیکتر می شدیم حجم صدها نیز افزایش می یافت و
سرانجام فهمیدیم که در داخل شهر جنگ شدیدی در گرفته است. آنگونه که مردم می گفتند،
طالبان کم کم بعد از تصرف مرکز شهر به نواحی و محله ها می روند، جاهایی که نیروهای
نظامی سایر احزاب حضور زیرزمینی داشتند. از جمله در منطقه سیدآباد که یک منطقه
کاملا هزاره نشین است به علمی که در برابر مسجد برافراشته بوده توهین می کنند و
سعی می کنند آنرا پایین کنند که این منجر به تنش و جنگ می شود. بعد از شروع درگیری،
طالبان نیروی کمکی طلب می کنند و مردم نیز مجبور می شوند بخاطر حفاظت از خود بدون
کدام طرح و نقشه ای در برابر طالبان بیستند. وقتی آوازه مقاومت در برابر طالبان در
شهر می پیچد بقیه مردم نیز جرات می کنند از بخشهای مختلف شهر دست به سلاح برده و
در برابر طالبان قیام می کنند این قیام زمانی اوج می گیرد که خبر می رسد جنبش ملی
اسلامی به رهبری جنرال ملک نیز از پیوستن به طالبان پشیمان است و به قیام کنندهگان
پیوسته است و اینگونه بود که روز بعد شهر مزار تبدیل به میدان نبرد شد.
گویا طالبان در همان وهله اول میدان هوایی مزار را تصرف کرده بودند. منطقه
علیچپن نزدیک میدانی هوایی است. وقتی جنگ شروع شد، چندین طیاره نظامی در میدان
هوایی مزار فرود آمد، گویا این طیاره ها از قندهار و یا سایر شهرها در حال انتقال
نیروی کمکی بودند. با ورود نیروهای کمکی دامنه جنگ تا منطقه علیچپن کشیده شد و
دیگر ما در منطقه امن بسر نمی بردیم.
مرمی مثل باران در اطراف فرودمی آمد. چندبار تصمیم گرفتیم که از خانه بیرون
شویم ولی خانم عوض مخالفت می کرد. او التماس می کرد که بیرون نرویم. می گفت در
افشار وقتی مردم در حین درگیری خانه های خود را ترک کردند کشته شدند. می گفت،
همینجا بمانید اگر کشته شدید هم همینجا بشویم ولی در سرکها نروید که مرمیها شما را
می گیرد. ما به سفارش زن عوض بازهم به زیر زمین پناه بردیم، خود آنها و نیز همسایه
دیگری نیز به جمع ما پیوسته بود تا دوباره شب فرا رسید و ما دوباره در فکر فرار از
راه دشت شدیم. وقتی دوباره تصمیم گرفتیم که از تاریکی شب استفاده کرده و فرار کنیم
دیگر خانم عوض مخالفتی نکرد. گویا فهمیده بود که شانس مرگ و زنده ماندنمان در
ماندن و رفتن و از گرما تلف شدن یکیست. دیگه قرار بود که برویم و حتی چندصد متر از
خانه هم دور شدیم ولی پاهای ما سستی کرد. جواد می گفت، رفتن اینگونه ما و تنها
گذاشتن عوض و زن و بچه هایش نامردیست. اینبود که دوباره برگشتیم و گفتیم، هربلایی
که سرآنها بیاید سرما هم بیاید. حالا ما
چهار نفر که آمده بودیم تا از وضعیت افغانستان فیلم بگیریم و عکس بگیریم و برای
صلح فعالیت کنیم کم کم خود را برای وضعیتهای بدی آماده می کردیم، احساسی در وجود
ما تازه می شد که وظیفه داریم از خانواده عوض دفاع کنیم ولی چیزی برای دفاع وجود
نداشت، جز یک چاقوی بزرگ و یکی دو سه داس که تنها سلاح این خانواده بود. شب که شد
آرامش مرگباری بر شهر سایه انداخته بود. حجم فیرها و اتشباریها کم شده بود.
هرازگاهی از بعض جاها صداهای انفجار بگوش می رسید و دوباره خاموش می شد. اما صبح،
قبل از طلوع افتاب دوباره جنگ با شدت شروع شد. گویا طالبان در جاده مزار به طرف
میدان هوایی حاکم بود. به همین خاطر از جاده به دو طرف بصورت جنون امیزی شلیک می
کردند. مرمیها از روی خانه ها مثل وزوز زنبور حجم فضا را می شکافت و در اطراف فرود
می آمد. چند فیر راکت هم به چند خانه خورد. شدت فیرها بقدری شدید بود که فکر می
کردی طالبان پشت دروازه خانه رسیده است. این بود که دوباره سر به بیرون گذاشتیم و
تصمیم گرفتیم بجای مرگ در یک جای بسته، کمی حرکت کنیم. هرچهار نفر از درون جوی آبی
بسوی مرکز شهر سینه خیز می رفتیم. خانواده عوض هم بدنبال ما امدند ولی شدت مرمیها
انقدر بود که مجبور شدند دوباره برگردند. زن و بچه های عوض نمی توانیست از درون
جوی آب بشدت باریک بسلامت عبور کنند. این بود که راه و چاره ای نبود، ما طرف شهر
امدیم و آنها در همان خانه ماندند. کمی که از منطقه خطر بسلامت گذشتیم متوجه شدیم
که اینطرف، مردم زیادی دیده می شوند. مردمان عادی که مسلح شده بوند. خیلی از آنها
اگر تفنگ داشتند مرمی نداشتند و یکی دو نفر هم مرمی در دست، دانه دانه به
تفنگداران تقسیم می کردند. بنظر می رسید این مرمی دارها مقداری مرمی در خانه های
خود ذخیره کرده بودند تا بفروشند ولی این روزی بود که کسی در فکر فروش نبود. آنزمان
خرید و فروش جزیی مرمی معمول بود. طرف داخل شهر که امدیم دیگه از محدوده مرمیها
دور شده بودیم، اینطرف وضعیت روشنتر بود و مردم شور و شعف پیروزی برجبین داشتند.
در طرف مرکز شهر بود که چند نظامی گفتند تقریبا گلیم طالبان از داخل شهر جمع شده و
فقط در یکی دو نقطه از جمله در محبس باقی مانده اند.
برگشت به نقش خبرنگاری

یادم است من حالت استفراغ گرفته بودم. این اولین بار بود که اینگونه بوی واقعی
جسد انسانها به دماغم می خورد، بوی مشمیز کننده و متعفنی که در عمرم نمونه اش را
حس نکرده بودم. بهرحال بعد از مدتی وضعیت به حالت عادی برگشت. طالبان کاملا از شهر
متواری شده بودند. شهر اکثرا در دست نیروهای طرفدار جنرال ملک و نیروهای هوادار حزب وحدت بود. روز بعد جنرال ملک در مقابل رسانه ها حاضر
شد و پیروزی بر طالبان را تبریک گفت. این نشان می داد که این جنرال جوان از یکسو
با اتحاد با طالبان دوستم را کاملا از صحنه برداشته بود و از سوی دیگر با قیام
مزار دوباره با اقتدار به عرصه برگشته بود. روزهای بعد و بعد از چند روز غیبت،
محمد محقق نماینده تام الاختیار حزب وحدت نیز در شهر پیدا شد و وضعیت به شکل قبل
برگشت.
شبهای بعد که رادیوها را گوش می کردی. تمام تفاسیر این بود که در مرحله اول
قیام از منطقه شیعه نشین سیدآباد برعلیه طالبان آغاز شده است. اینکه این خبر تاچه
حد درست بود تا هنوز هم روشن نیست اما بهرصورت طبل آغاز قیام بنام هزاره ها بصدا
درآمده بودکه این مساله از یکسوی وزن سیاسی حزب وحدت را در شمال بیشتر می کرد واز
سوی دم تیغ انتقام طالبان را نیز متوجه آنها می کرد. بهتر است اضافه کنم، کسیکه ادعا می
کرد اولین بار قیام علیه طالبان را آغاز کرده است یک جنرال بود، فعلا اسمش یادم
نیست، او شبیه نظامیهای دولتی بود که چندان شباهتی با نظامیان حزب وحدت نداشت و
شاید به همین خاطر چندانهم جدی گرفته نمی شد. بعدها ما او را در خانه اش دیدیم و
همراهش مصاحبه کردیم. او چگونگی آغاز در گیری را تشریح کرد و خودش را قهرمان این
قیام می دانیست ولی بنظر می رسید که هیچکس به او توجهی نمی کرد و حرفهایش را جدی
نمی گرفت.
یادم است. در همین ایام من وشفایی بصورت مشترک یک گزارش نوشتیم و سعی کردیم از
طریق افرادی که به ایران می رفتند آنرا
بفرستیم تا در نشریه های مهاجرین چاب شود. تبادل خبر در آنزمان برای ادمهای مثل ما
فقط از طریق همین مکاتبات بود. خلاصه اینکه روزهای بعدش، دوباره به کامره های خود
دستیافتیم و دوباره کارما شروع شد ولی اینباربا باز دید و مصاحبه با اسرای طالبان
که قریب نود درصد آنها تبعه پاکستان بودند. ما در حین مصاحبه ها، اسناد آنها را
نیز جمع می کردیم که بعدها این اسناد به دست دولت ربانی رسید و گویا ازآنها برای متهم
کردن پاکستان به مداخله در افغانستان استفاده کرد.
دوران بعد از جنگ اول مزار

جنگ دوم مزارـ اسد ۱۳۷۶



قتلعام قزل آباد


برگشت.
این بود خلاصهی از مشاهدات من از جنگهای اول و دوم مزار شریف که در سال ۱۳۷۶
رخداد. سال ۱۳۷۷ سال انتقام بود، طالبان برای بار سوم برشهر غلبه کردند و هزاران
هزار انسان را کشتند. با توجه به تجربه و مشاهداتی که من از جنگهای اول و دوم
داشتم این غلبه حتمی بنظر می رسید. در جانب مخالف طالبان، هیچ اندیشه وطرح و
برنامه ابتکاریی برای مقابله با طالبان و حتی استفاده درست از کمکها و نیروهای
مردمی دیده نمی شد. گویا، دراینجانب،
یکتعداد رهبر بودند و یک تعداد سرباز که بین آنها شکاف و فاصله پرناشدنی
وجود داشت، بر عکس آنچه در جانب طالبان دیده می شد. اما خوشبختانه در هنگامه جنگ سوم، من به ایران برگشته بودم، با چند حلقه عکس که
وقتی بعدا چاپشان کردیم ، یا زیاد نور خورده بود و یا تاریک آمده بود و لی از بین
همین عکسها و عکسهایی که دوستانم گرفته بودند به اندازه کافی عکس از حوادث و زندگی
در افغانستان داشتیم. گروه فانوس بدستان نیز تقریبا راه افتاده بود. چند ماه بعد
از این جنگها، ما با فانوسهایی در دست از مرز افغانستان بسوی غرب سوار بر
بایسکلهای خود راه افتادیم تا صدای صلح را بگوش جهانیان برسانیم. شعار ما این بود:دی
شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر ـ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
ملک شفیعی