جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

من در فیس بوک هستم

مدتی است در فیس بوک حضور دارم، آنجا بیشتر فعال هستم
بنا براین دوستانی که مایل اند عکسها و نوشته های کوتاه مرا بخوانند مرا در صفحه شان اضافه کنند.
از قضا امروز متوجه شدم کسی بنام نیلوفر برایم پیام مانده است اما بجای اینکه پیام را باز کنم آنرا رد کردم
از ایشان معذرت می خواهم
Malek Shafi'i

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

قانون احوال شخصیه

همه از این قانون نوشتند جز من! همین دیروز شنیدم که علارغم مخالفت بعضی از ملاها این قانون تعدیل شده است
امروز بهمین خاطر جلسه ی با حضور زنانی که اکنون سینه پیش کشیده اند و وانمود می سازند که براثر سعی وتلاش آنها این تغییرات بوجود آمده جلسه داشتند
من قرار بود فیلم بگیرم اما وقتی کامره را دیدند قبل از همه یک زن خارجی که فکر می کنم از یونما بود مخالفت کرد
قبل از آن تعدادی از خانمها اجازه داده بودند که فیلم بگیرم ونهایتا بعض نیمچه باسوادهایشان می گفتند یک شات بگیرم وبعد برم چون خانمها نمی توانند در حضور کامره درست گب بزنند
ولی بعد از مخالفت همان زن خارجی یک دفعه همه مخالفت کردند، دوسه نفری که موافق بودند سکوت کردند
در ضمن خانمی بنام پلوشه که از موسسه حقوق و دموکراسی است سردمدار مخالفین در بین زنان افغان بودو جالب که نام نهاد این خانم با عملکردش چقدر متفاوت است
بعد از مخالفت آنها سوالی بذهنم رسید
یعنی آنها بعد از تعدیل قرار بود چه چیزی را بگویند که می بایست از دید کامره مخفی باشد؟
البته تازه شنیده ام که برسر دست آورد این تغییرات بین انجوهای مختلف اختلاف افتاده است یعنی هرکس وهر نهادی سعی می کند وانمود سازد که در حرکت زنان نقش داشته اند
اما بیچاره هایی که واقعن برای حقوق شان تلاش می کردند در حاشیه مانده اند
بهر حال با تمام این کشماکشها شاید بد نباشد که این قانون در همین حد تغییر کرده است
شاید در پرتو این تغییرات زنان بتوانند آرامتر در این جامعه آشفته زندگی کنند

دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹

حوادث ایران

امروزها در ایران حوادثی در جریان است که بنظر می رسد اینکشور را در شرایط بحران مهم وجدی ی قرار داده است.
خوب هرکس از این حوادث تحلیل خاصی دارد اما آنچه باعث شد تا این مطلب را بنویسم شنیدن ضرب وشتم دوستم بابک مینقی تبریزی است
بابک را چند سال پیش در کشور آذربایجان دیدم و طی یک هفته ی که آنجابودیم دوست شدیم آقای جهانگیر الماسی بازیگر نام آشنای ایران هم بود.
بابک فیلمی داشت بنام نویز که در دومین جشنوراه فیلمهای مستند کابل آنرا نمایش دادیم برنده نیز شد
http://www.savalansesi.com/2009/06/blog-post_6790.html
فیلم جالبی بود که مفهومش اینست که صدای دیکتاتور کسی را بخواب نمی ماند
این فیلم کوتاه بنظرم خیلی هوش مند آمد وبهمین خاطر آنرا در کابل نمایش دادیم اما متاسفانه امروز شنیدم که وی توسط باتوم بدستان زده شده و الان سرنوشتش نا معلوم است
بابک جان امیدوارم سالم باشی
و فیلمهای دیگری ازت ببینیم

جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

سال 88 مبارک

ببینم وقت تحویل سال است یک ، دو ، سه نه! نوشتنم کند است سال تحویل شد
بهرحال از اول سطر تا آخرش ازیکسال به سال دیگر می پریم یا می رویم
امیدوارم سال جدید سال خوب و سرشار از موفقیت برای تمام بازدیدکنندگان این وبلاگ باشد و برخلاف آنچه رسانه ها پیش بینی از سال ناآرام برای افغانستان دارند سال مالامال از آرامش داشته باشیم

سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

داستان داوری من!



چندی پیش بحیث داور بخش فیلمهای حقوق بشری جشنواره بین المللی فیلم کپنهاگن دعوت شده بودم، ایفای نقش داور در یک جشنواره خارج از افغانستان می توانست بعنوان اولین تجربه جالب باشد.
اما مشکلاتی که در این راستا بوجود آمد خیلی جالبتر (درواقع دردناک )است، به من گفتند که برای اخذ ویزا به کنسولگری دانمارک به اسلام آباد پاکستان بروم، هنوز مردد بودم که بروم یانه؟ که در اسلام آباد انفجار شد و ظاهرن کنسولگری دانمارک هم آسیب دید و تعطیل شد، بعد گفتند امور مربوط به ویزای کشور دانمارک را سفارت سویس انجام می دهد و می بایست برای گرفتن ویزا به سفارت سویس در اسلام آباد بروم، به سایت سفارت سویس سر زدم متوجه شدم که گرفتن ویزا کاری است رد شدن از هفت خان رستم و علاوه بر آن مسیر کابل به پشاور چندان خوب نیست.
گفتم برای گرفتن ویزا به پاکستان نمی روم اگر از همین کابل ویزا می دهید خوب و گرنه از خیر جشنواره می گذرم، کسی که مامور هماهنگی کارهای مربوط یه ویزای من بود گفت: ماتلاش می کنیم از طریق وزارت خارجه آلمان هماهنگ کنیم اگر امکان داشت از کنسولگری آلمان در کابل ویزا بگیرید، نامه و نامه نوشتن اما نتیجه ی بدنبال نداشت و زمان هم می گذشت.
سر انجام از خیر سفر به دانمارک گذشتم و قرار شد جشنواره فیلمها را از طریق DHL به کابل بفرستد و من آنها را ببینم و در روز رای دهی ازطریق موبایل با سایر داوران تبادل نظر داشته باشم.
به من خبر دادن که فیلمها پست شده است اما دقیقن در چنین موقعیتی حادثه ی در دفتر DHL کابل رخ داد که بر اثر آن دو کارمند خارجی این دفتر و یک کارمند افغانشان کشته شدند، روز رای دهی به من زنگ زدند که نظرت راجع به فیلمها چیست؟
فیلمها نرسیده بود و بدلیل مسدود شدن دفتر DHL تا هنوز هم فیلمها بدست من نرسیده است.

تیم تلویزیونی کشور مغولستان در کابل


چندی پیش در یک امیل شر شده بودم امیل از سانبایور عضو تیم تلویزیونی مغولستان بود که بصورت بسیار واضح نوشته بود که می خواهند برای تهیه فیلمی راجع به تیره های مغولی در کشورهای چین، هندوستان، آمریکا و افغانستان از جمله به افغانستان بیایند و خواستار راهنمایی و کمک شده بودند.
بعد از مدتی خبر رسید که این گروه در چین است اما سفارت افغانستان به آنها ویزا نمی دهد، خوب این ویزا ندادن جالب و سوال بر انگیز بود! و گرنه چه توجیهی دارد برای کشوری که لبریز از خبرنگار از سراسر جهان است اما تنها به مغولها ویزا داده نشود.
بعد دریافتم که دوستانی تلاش کردند و دعوت نامه فرستاده و در واقع با اعمال نفوذ آنها را به افغانستان آورند، این گروه برای سه روز در افغانستان بودند آنچه برای من بعنوان یک فیلمساز جالب بود پشت کار و سخت کوشی این تیم بود، آنها بلافاصله بعد از رسیدن از یک مسافرت طولانی از چین به هند و از هند به کابل شروع به فیلمبرداری کردند و نصف شب خودشان را در مسیر طولانی و دشوار بامیان قرارداده و به آنجا رفتند و فیلم گرفتند و دوباره شب رهسپار کابل شدند.( از کابل تا بامیان حدودهفت ساعت راه موتر است و سرک آن خامه و بشدت در زمستان مشکل آفرین است) صبح روز سوم ساعت ده این تیم به هندوستان پرواز داشتند اما قبل از آن و در آخرین لحظه ممکن به دفتر باشگاه سینمایی افغانستان آمدند و از فعالیتهای این دفتر فیلم گرفتند و با من نیز مصاحبه کردند

پنجشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

تجربه زندگی

مدتی است چیزی برای نوشتن ندارم، یک موقع راجع به حسهای درونی خویش می نوشتم اما بعدن پشیمان شدم، حس خوبی ندارد وقتی کسی از درونیات خویش پرده بردارد، شاید هم خوب باشد
اما در هر صورت گاهی میشه بر حس خود پای ماند.
بی شگ هر کسی از زندگی اش تجربه ی دارد و در افغانستان این تجربه با فرایند تحولات سریع اجتماعی کمی با تجربه های زندگی در سایر کشورها فرق می کند، همین دو شب پیش بود که وقت نان شام، انفجار مهیبی دیوار و در خانه را لرزاند و سفره ما را آشفته کرد، مولد آشفتگی بیشتر، اندیرای سه ونیم ساله بود او، به بغل مادر بزرگش که نزدیکتر به وی بود خزید و گفت : بمب زدند!
اندیرا نمی دانم چه تصوری از جنگ و آدم کشی دارد؟ دو سال پیش وقتی بر صفحه تلویزیون می دید که کسی کس دیگر را می زند و یا می کشد گریه اش می گرفت.
مثل خیلی از پدر و مادر های دیگر چاره ی ندیدیم جز اینکه توجیه کنیم و به اندیرا بگوییم دختر جان این فیلمها واقعیت ندارد! اما الان که انفجار واقعی در کابل رخ می دهد اندیرا با وجودی که می ترسد اما در یک شک بسر می برد آیا این انفجارها هم مثل انفجارهای فیلم است؟
خانه ما نزدیک چهار راهی اسپنکلی خوشحال خان است پریروز سه راکت به این سمت آمد بعدن رسانه ها گفتند که از سمت پغمان آمده است در یکی از این انفجارها سه دختر یک خانواده کشته شدند.
واقعن زندگی در کابل بدون سازگاری با این پدیده نا ممکن است، فرایند ساز گاری با واقعیت های عینی این چنانی به سادگی صورت نمی گیرد، بخشی از این فرایند شاید این باشد که به خودت بقبولانی که جزء ی از این صحنه نمایش هستی که ممکن است یک روزی بروی.
راستی وقتی آدم به رفتن فکر می کند تازه بیادش می آید که چقدر وقت کم دارد برای اینکه کارهای بیشتری انجام دهد آیا این مسله می تواند موجب حس پدید آورندگی شود، با توجه به اینمسله اگر توان پدید آورندگی در نیروهای فکری جامعه افزایش یابد شاید آنوقت بر هراس کشنندگان مرگ در جامعه امروز افغانستان غلبه کنیم و گرنه این کشنندگان مرگ ممکن مرض شان را به همه سرایت دهند.

جمعه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۸

کمپ نظامی سویدن

چند روز پیش برای نمایش فیلمهای تولیدی باشگاه سینمایی افغانستان به کمپ نظامی سویدن در مزار دعوت شده بودم. همینکه دعوت شدم فوری زحمت مسافرت به مزار را در پر مشلغه ترین ایام کاری قبول کردم. نمایش فیلم برای نیروهای نظامی ی که در افغانستان کار می کنند و دیدن درون کمپ جالب بود.
دو فیلم بیست و پنج در صد به کارگردانی خانم دیانا ثاقب و تدوین فلبرداری خودم و فیلم سرزمین پامیر کار خودم به نمایش در آمد. بعد از نمایش دو نظامی آمد و تشکر کرد از اینکه این فیلمها باعث شدند تا اطلاعات آنها راجع به افغانستان افزایش یابد.
بعد از نمایش فیلم طبق معمول پرسش و پاسخ نیز بود که در این بین نکته ی که به آن اشاره کردم این بود که متاسفانه در طی شش سال گذشته با وجودیکه کمپهای نظامی در جوار شهرهای کلان افغانستان قرار دارد اما هر روز همانگونه که دیوار بتونی دور کمپها بلند وبلند تر می شود دیوار بی اعتمادی نیز بین مردم افغانستان و نظامیان بیشتر می گردد.
این بحث باعث شد که یک نظامی سویدنی که حقوق دان بود توضیح بدهد و شیوه برخورد کشور سویدن را در عرصه سیاسی و نظامی کاملا مستقل از سیاستهای سایر کشورهای غربی تعریف کند
در همین جا بود که فهمیدم که نظامیان سویدنی در واقع شهروندان عادی هستند که با تخصصهای متفاوت و با استفاده از لباس نظامی برای کار به افغانستان می آیند.
جالب بود که نظامیان سویدنی شوق زیادی برای ارتباط با مردم افغانستان داشتند و علاقمند بودند که آگاهیهای خویش را نسبت به جامعه افغانستان افزایش دهند.

در پایان بد ندیدم که عکسی بگیرم آنهم با دو دختر نظامی که یکیش دو رگه جاپانی سویدنی ودیگری صد در صد سویدنی است.

یکشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸

وزیر اطلاعات و فرهنگ را هم جو فستیوال گرفته است

روز پنج شنبه گذشته برای نمایش افتتاحیه فیلم آقای همایون پاییز به افغانفلم دعوت شده بودیم، فیلمسازان زیادی آمده بودند و سالن کوچک نمایش افغانفلم ظرفیت پذیرش همه را نداشت، قبل از شروع فیلم کسی یک دعوت نامه به من داد، روی پاکت با ماژیک سیاه با فونت بزگ، نامم نوشته شده بود، پاکت را باز کرده درون آن دعوت نامه ی بود برای اشتراک در فستیوال هنری که از سوی شخص وزیر اطلاعات و فرهنگ برگزار می گردد. تا چشمم به فستیوال هنری افتاد از خود پرسیدم فستیوال هنری دیگه چه است؟ آنهم از ساعت پنج عصر نهایت تانه شب در هتل انترکانتیننتال کابل، فکر کردم شاید یک مهمانی است و نه فستیوال، بعد گفتم شاید فستیوال باشد ولی از آن نوع فستیوالهایی که کسی تا هنوز ندیده است! خدا یا این چه باشد؟ نمایش فیلم؟ موسیقی؟ تیاتر؟ رقص و آواز؟ و یا به کدام کسی جایزه داده می شود؟ فستیوال که اینگونه نیست که هرکس بیاید یک دوست خودرا دعوت کند و یک تیاتر برایش بازی کند وبگوید که منهم فستیوال برگزار کردم.
بعد در یافتم که از این نوع دعوت نامه از جمله به خانم رویا سادات و دیانا ثاقب هم داده شده است، این دو خانم از جمله فیلمسازان موفق سینمای افغانستان هستند اما نام آنها در روی پاکت نوشته شده بود: رویا سادات هنر پیشه یا دیا نا ثاقب هنر پیشه!

کمی خندیدیم، و جمعی گفت که بعد از برگزاری جشنواره های فیلم و تیاتر و موسیقی در کابل که وزارت اطلاعات و فرهنگ جز در سخنرانی مراسم افتتاحیه آنها هیچ نقش دیگری نداشته است و زیر محترم هم جو گیر شده است و خواسته یک فستیوال هم ایشان دایر نماید اما چه اشکال دارد که برگزار کنندگان آن نمی فهمند که بسیار فرق است بین کارگردان و هنر پیشه و زن تنها هنر پیشه نمی تواند باشد می تواند کارگردان وهرچیز دیگری که در توانایی آدمی است نیز باشند.

بهر حال من به این جشنواره نرفتم و یکی از دلایل دعوت شدن در مراسم افتتاحیه اولین جشنواره بین المللی موسیقی بود که دقیقا همزمان با جشنواره وزیر اطلاعات وفرهنگ در لیسه استقلال برگزار می گردید.

بهرحال معنی این دو جشنواره همزمان را نفهمیدم، آیا وزیر می خواست با برگزای یک جشنواره کذایی که بیشتر به یک مهمانی پلو خوری شباهت داشته است مخالفتش را با جشنواره موسیقی اعلام کند یا حکمت دیگری داشته است؟ شاید کسانی که در متن ماجرا بوده باشند بیشتر بدانند

چهارشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۸

یک اسراییلی خود را با پرچم افغانستان پیچید!

این مطلب، می بایست در زمان مسابقات بین المللی المپیک نوشته می شد، اما متاسفانه بدلیل مشغله های زیاد به فراموشی سپرده شد تا همین امروز که به عکسهایم از پکن نگاه می کردم و بیاد این ماجرا افتادم.

قضیه از این قرار است که در روز مسابقه نثار احمد بهاوی در دور اول که به طرف آمریکایی بازی را واگذار کرد، تیم افغانستان بعد ازتشویق های فراوان افغانهای مقیم سالن و چینیهایی که از طرف افغان حمایت می کردند بسیار ناراحت شده بودند، طعم تلخ شکست در چهره تک تک افغانها نمایان بود در همین زمان کسی آمد و گفت اجازه است که با پرچم کشورتان عکس بگیرم؟ دو نفری که پرچم کلان را در دست داشتند به وی دادند، من کنجکاو شدم و از ش پرسیدم کجایی است؟ گفت اسراییلی و خیلی افغانستان را دوست دارد اما وقتی خودش را معرفی کرد بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود بنظر می رسید فکر می کند که دارد کار اشتباهی می کند؟ اسراییلی خودش را در پرچم افغانستان پیچاند و بعد کامره را به یکی داد و عکس گرفت منهم فوری از وی با پرچم افغانستان عکس گرفتم، بعد او رفت و گفت ما دقیقا روبروی شما در آنطرف سالن نشسته ایم.
بعد از اینکه وی رفت بحث بین تعدادی از افغانها شروع شد یکی گفت نباید اجازه می دادیم که با پرچم ما عکس بگیرد یکی گفت شاید از افغانها خوشش میاید چه اشکالی دارد که عکس گرفته است و دیگری گفت نه ، انها اغراض سیاسی دارند نکند از ما فیلم گرفته باشند.
ویک نفر که با تیم کمیته ملی المپیک آمده بود و تازه فکر کرده بود که اگر این مسله مطبوعاتی شود ممکن است آنها زیر سوال بروند از بقیه خواست لطفا این مسله را در مطبوعات نکشانید.
بهر حال این مسله تا چه حد می تواند مهم باشد یک طرف اما اصل این رویداد در کنار مسایل حاشیه ی دیگر المپیک شاید برای نوشتن در این وبلاگ چیز بدی نباشد.
یادم آمد دومین اسراییلی را که دیدم در شهر هوهوات مغولستان داخلی بود، وقتی در هستل رفتیم تا اطاق بگیریم یک جوان حدودا نوزده ساله مو فرفری پیش دیسک بود، خب، در جای مثل مغولستان خیلی سریع آدمها متوجه خارجی بودن همدیگر می شوند، سوال کردم از کجاست گفت : اسراییل و آمده تا تعطیلاتش را در این کشورها بگذراند و تصمیم دارد برود اولانباتور، از ما سوال کرد که شما از کجا هستید گفتم: افغانستان ! نزدیک بود شاخ در بیارد، فکر می کنم برای اولین بار یک افغان را دیده بود چون بلافاصله پرسید شما در خارج از افغانستان زندگی می کنید؟ گفتم نه در داخل افغانستان! بیشتر متعجب شد و بعد گفت شما خیلی فرق می کنید.
همان روز که ما رسیدیم وی بار وبندیلش را بست و رفت، نمی دانم برنامه سفرش بود و یا از افغان بودن ما، ترسید و نقل مکان کرد.
بهر حال این دو رویداد برای من این سوال را بوجود آورد که اسراییل برای ما افغانها چه است؟

جمعه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸

بخاطر ما رونگ

شاید یکی از جذابیت های کشور مثل چین غذایش باشد، بخصوص اینکه بجای دست یا قاشق از دو چوب استفاده می کنند، وقتی رستوران بری اول اینکه بسیار مشکل است تا به گارسون بفهمانی که چه می خواهی، مینویی که می آورند به زبان چینی است و اگر عکس غذا هم باشد آنقدر متفاوت با غذاهای کشورهای دیگر است که باز نمی توانی حدس بزنی که چیست، بعد از آن، خدا توکلی وقتی سفارش دادی بی برو برگشت چوبها را می آورند وبعد تو میمانی که چه کار کنی ؟ راهی نیست جز اینکه چوبها را بدست بگیری، اول به دیگران بنگری که ازکجای آن گرفته اند وچگونه استفاده می کنند وبعد از ان تو هم سعی کنی که با نوک هردو چوب غذارا برداری برمی داری اول کمی مشکل است اما می شود آها! بعد از چند روز عادت می کنی آنوقت قاشق چیزی عقب مانده ی بنظرت می رسد، زیرا قاشق از لحاظ آسانی و کمیت برداشت غذا شباهتهایی زیادی با دست دارد اما چوب این طوری نیست شما نمی توانید در یک دفعه آنقدر غذا بردارید که در دهنتان جای نشود.
خب، گرفتن این دو چوب فرهنگی دارد، این را دوست خبرنگارم خانم ما رونگ رونگ گفت، اگر دو چوب را از نزدیک دو نوک آن که غذا برداشته می شود بگیری با فامیل ازدواج می کنی اکر از وسط با فامیل دور تر اما اگر از آخر بگیری مالوم نیست که با که و از کدام کشور ازدواج خواهی کرد.
حرف ما رونگ شد، با ما رنگ در جشنواره برلین آشنا شده بودم، وقتی پکن رسیدم شبی ما را مهمان کرد، در یک رستوران گران قیمت و سنتی، رستوران در طبقه آخر یک مرکز تجاری بنام பம் قرار داشت، وقتی از بالابرها بالا می رفتیم حس گشنگی عجیبی دست داده بود، اما وقتی وارد رستوران شدیم به محض ورود بوی انواع سس و بخار انواع غذا به مشام رسید دیگر اشتها بند شد، شاید این رستوران سنتی تا حدودی شباهت به رستورانهای کله پاچه فروشی داشته باشد که بخار دارد و بوی خاص، ما مهمان بودیم و گب نزدیم گارسونها ما را به یک میز راهنمایی کردند که قبلا رزرو شده بود، به محض نشستن چیزی شبیه سماور که در زیر آن آتش شعله ور بود و روی آن آب می جوشید در برابر ما قرار گرفت و بعد از آن خوردنی ها آمد، گوشت خام، سبزی خام، پنیر و چیزهای دیگر که نامش را تا هنوز نمی دانم، با همین دو چوب کذایی باید گوشت خام را می گرفتیم و در درون آب جوش می گذاشتیم و بعد با سس مخلوط می کردیم و نوش جان. شاید در عکس اولی بتوانید تصور کنید که چه طور جایی بوده است.

ما رنگ دو بار دیگر هم ما را مهمان کرد یک بار برای صرف قهوه در کوچه ی هنر مندان، کوچه ی که از مجموعه قهوه خانه های متنوع تشکیل شده است و اکثر صاحبان این قهوه خانه ها نسبتی با هنر دارند و هر کدام قهوه خانه تاریخچه و خاصیت ویژه، بعضی از این قهوه خانه ها از سالهای سال محل پاتوق هنر مندان مشهوری بوده است، و یک بار دیگر با جمعی از هنر مندان تایوانی، کره یایی و چینی در یک رستوران دیگر که غذاهای مثل خرچنگ، و قورباغه و چیز هایی دیگر سفارش داده بودند، در این مهمانی سومی فهمیدم که چقدر شوخیها و جوکهایی بین مردمان کوریایی، تایوانی و چینی و جود دارد و یکی از آنها اینکه، وقتی دختر چینی می خواهد از دواج کند یک دفعه به کره می رود تا شانس خود را بیاز ماید.
بحث از رستوران شد و بد نیست عکسی از یک رستوران خیابانی را نیز در اینجا بگذارم.

دوشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۸

موزه شهر هوهوات

فکر می کنم راجع به مغولستان دارم زیاد می نویسم اما تا حس نوشتن است، چیزی راجع به موزه نو شهر هوهوات و شبی که در رستواران باز شهر توسط یک مغولی مهمان شدم بگویم:
خوب یکی از مکانها برای شهری که می خواهی ببینی موزه اش است، پارک هم جای خوبی است آثار باستانی که خیلی خوب است، یکروز رفتم که موزه را ببینم دیر رسیده بودم تعطیل شده بود، بجای آن رفتم در یکی از پارکهای شهر، پارک بزرگی بود، با درختها و رودخانه، و مملو از سکوت، شهر بازی اش خاموش بود، و تعداد کمی در پارک قدم می زند، وقتی در کنار رودخانه در لابه لای درختها بانور نیمه تاریک شب راه بروی حسی عجیبی دارد اما این حس زمانی عجیب تر می شود که بروی و بروی وفکر کنی که هیچکسی در آن تاریکی و سکوت نیست اما یکدفعه ببینی که لب پسر و دختری باتمام عشق وشهوت برلبان هم است وهم دیگر را در آغوش می فشارند.

روز دیگر به موزه رفتم صف طویلی بود اول در صف ایستاد شدم دیدم که توان ایستادن را ندارم رفتم جلو گیشه تا شاید بخاطر خارجی بودنم تیکت بدهند جلو گیشه دریافتم که آنصف بدلیل اخذ تیکت مجانی است و گرنه می شود با مبلغ بیست یوان، مثلا پنجاه افغانی تیکت خرید و از شر صف تمام شد.

موزه نو شهر هوهوات، مدرن است و تازه ساخت و بعض قیستمهایش هنوز در حال مرمت است اما با اینحال موزه بسیار بزرگ و مدرنی است که در چهار طبقه ساخته شده است، برخلاف بسیاری موزه ها فیلمبرداری و عکاسی از تمام بخشهای آن آزاد می باشد، موزه به بخشهای مختلفی تقسیم شده است، فرهنگ و هنر، حیوانات، تاریخ، اکتشافات و بخشهای دیگر، تا نفس داشتم از برخی بخشها یدن کردم اما دیگر یارای گشتن نبود و نمی دانم چه بخشهایی را نتوانستم در چهار طبقه ببینم، بخش تاریخ شاید خیلی مهم باشد، به آنجا رفتم، مجسمه ها، نوشته ها و عکسهایی از گذشته های دور در آنجا بود، عکس از سربازان که در جنگها شرکت کرده بودند، عکس و نمونه هایی از آلات جنگی، و عکس و مجسمه از زنانی که با رنج تمام بار زندگی را بردوش می کشند، اما چیدمان این چیزها به گونه ی بود که حسی از حماسه و غرور را شاید بیشتر برای خود مغولها می داد.

بخش حیوانات هم جالب بود اسکلتی زیاد از انواع و اقسام دایناسور و شاید یکی از سالمترین و بزگترین اسکلت دایناسور دنیا در همین موزه نگداری شود که آنقدر بزرگ است که جایی ویژه ی برای آن درست کرده اند که تقریبا بلحاظ ارتفاع به اندازه دو طبقه موزه می شود.

در بخش اکتشافات نمونه های از موشکها و قطعات هواپیما گذاشته شده بود که در مغولستان ساخته می شود ویا قطعاتی از کارخانه های گونا گون، در اینجا هاست که آدم متوجه می شود که چقدر باورهای کاذب در کشورهای مثل افغانستان وجو دارد که بدلیل خود خواهیهای بی مورد ملتهای مثل مغولستان را چیزی بحساب نمی آورند.

شب شده بود آمدم در متن شهر در جاهای پر جنب وجوش شهر بخصوص آن قسمتها که پارکی باشد، رستورانهای کنار خیابانی نیز زیاد است صندلیهای را در کنار سرک می چینند و مردم می آیند در فضای باز بیر و شراب و کباب می خورند، منهم در یک چنین جایی نشستم و چند نوع کباب سفارش دادم، جای خوبی بود زیرا در روبرو یک مانیتور بسیار بزرگ قرار داشت که مسابقه المپیک را پخش می کرد، تازه شروع کرده بودم به خوردن که یکی، از میز کناری پهلویم آمد، گویا متوجه شده بود که خارجی هستم، چیزی گفت نفهمیدم، بیر تعارف کرد فهمیدم اما فقط بیر بود، سر تکان می داد باز هم متوجه نمی شدم تا اینه یک دختر و پسر که درمیز دیگری بودند وبعدا فهمیدم که نامزدند تنهاییشان را رها کرده و به جمع ما پیوستند آنها کمی انگلیسی بلد بودند، با آمدن آنها جمع ما تکمیل شد و خود را معرفی کردیم وبعد شروع کردیم به صحبت کردن و خندیدن و خوردن و نوشیدن، از من بخاطر آمدن به شهرشان تشکر کردند وبعد روی من نام مغولی گذاشتند و پول خوراک را همان مرد اولی پرداخت، در این مهمانی نا خواسته تازه فهمیدم که مغولها چقدر حسی انسانی دارند ومهمان نواز اند، بیادم آمد روزی که در گراس لند می خواستم اسب سواری کنم یک آب معدنی در دستم بود کمی مزاحم بود راهنمایم آمد و گفت که به من بدهید، من داشتم فکر می کردم که می توانم خودم آنرا بگیرم اما او فوری گفت، بدهید من برایت می گیرم و گفت : وقتی چیزی را به یک مغولی سپردی فکر کن که در خانه ات مانده ی!

این خیلی برایم جالب بود، خوب این نوشته را تقدیم می کنم به کسانی که در این عکس اند وشبی مرا در شهر خودشان مهمان کردند و نام باتور را برمن گذاشتند.

رقص شبانه در گراس لند


خوب، بد نیست رقص شبانه در گراس لند نیز اشاره کنم، این برای ما، که امنیت ندیده و رقص ندیده هستیم شاید خوب باشد، قبلا از راهنمای ریز نقش که همراه ما بود یاد آوری کرده بودم، بنظر می رسید که ایشان، در بین توریستها بیشتر از همه توجهش به من بود، نه من زبان اورا می فهمیدم و نه او زبان مرا، بهمین خاطر نمی توانست درست توجیه کند که چه برنامه هایی برای گروه تدارک دیده شده است، هروقت برنامه ویژه ی بود پنج دقیقه قبل یا خودش می آمد ویا یک موتر می فرست تا مرا ببرد، از این برنامه ها یکی برنامه مسابقه اسب بین اسب سواران وتوریستها بود که به شکل بسیار جذاب برگزار می شد والبته اسب سواران ماهر مغول حال و هوایی مهمانان خودشان را داشتند و کاری نمی کردند که آنها خجالت بکشد.

هنوز درد و کفتگی اسب سواری در بدنم ریشه داشت که دخترک آمد و گفت همرایش بروم، رفتیم انطرف یک رستوران سنتی بود، رستورانی که در واقع در یک کپه یا خانه سنتی اما بزرگ قرار گرفته بود، داخل رستوارن میزهای گرد و کلان برای هر گروه توریستی بصورت جداگانه چیده شده بود، و روی دیوار از جمله عکس چنگیز خان نیز رسم شده بود، مغولها، نیز غذا را مثل چینیها با دو چوب می خورند.

به کپه خود برگشته حس خواب عجیبی در درون دشت گراس لند داشتم که یک دفعه سر وصدای آتش بازی از کمپهای دور دست توریستی بلند شد، این آتش بازی برای تویی که از افغانستان باشی و تصورت از آتش و سروصدای آن مساوی با یک حمله انتحاری و بعد مرگ چندین نفر باشد چندان خوشایند نیست اما در آنجا معنی جز شادی وسرگرمی را ندارد، آنقدر آرامش وسکوت هست که این آتش بازیها، لحظه ی دل سکوت دشت را می شکند وباعث تنوع می شود، در کمپ ما آتش بازی شروع نشده بود با خود گفتم کمپ ما، فرق می کند که ناگه راهنما دوباره تک تک کرد و گفت یک برنامه تدارک دیده ایم بیایید، دو باره رفتم، اول کنسرت بود یک دختر بعد یک پسر و بعد باهم خواندند و خواندند این خواندنها بقدری خوب بود که بعدا رفتم دی وی دی فروشی و موسیقی مغولی خریدم تا با خود به کابل ببرم و گوش کنم.

بعد از آواز خواندن رقص شروع شد در رقص همه شرکت کردند اما بعضی از رقصها آنقدر فنی بود که اجرایی آن برای بسیاری دشوار بود شاید مثل آتنگ برای یک خارجی که برای اولین بار آنرا ببنید و نداند که چگونه پیش می رود در حین مراسم رقص بود که ناگهان آتش بازی از اطراف محل رقص شروع شد، حالا آتش بازی نه کی؟ تازه فهمیدم که این آتش بازیها یک نوع رقابت هم است بین کمپهایی توریستی و کمپ ما فکر کنم رویی از دیگران کم کرد، در حدود بیست دقیقه همه مبهوت آتش بودند که به هوا میرفت ودر دل تاریک آسمان منفجر می شد.

جمعه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸

اسب دوانی در گراس لند

خوب، فرصتی است تا در این گیرودار کابل، به روزی که در گراس لند اسب دواندیم، نظری بیندازم:
بیرون از کمپ های توریستی طویله آسب بود، شما اگر می خواستید در گراس لند بگردید باید می رفتید و اسب کرایه می کردید و بعد از آن راهنما شما را به مقصد تان می رساند، برای توریستها چهار مقصد اسب سواری تعیین شده بود و شما می توانیستید به تناسب توانتان یک یا تمام مقصد را انتخاب می کردید ما ، سه مقصد را انتخاب کردیم که بر اساس گفته راهنمای مان پنج ساعت اسب سواری را در بر می گرفت، اول تپه ی بود که برفراز آن یک عبادتگاه بسیار ساده قرار داشت، مردم می رفتند و حسی از عبادت در بلندای تپه بهشان دست می داد، رفتن به عبادتگاه ساده علاوه بر آن حسی از آرامش و سکوت را نیز به آدم می دهد حتی اگر عبادتگاه جایی مثل مسجد نباشد.
مقصد دوم یک در یاچه کوچکی بود که برفراز آن دسته های از مرغ مهاجر پرواز می کردند و بر روی آن گله های از مرغابی شنا، وقتی کنار در یاچه رسیدیم چند خانم موتر سوار با لباسهای سنتی مغولی رسیدند که برای عکس گرفتن کرایه می شد، بعضی از زنان علاوه بر لباس بره ی نیز داشتند که برای زنان عکس گرفتن در لباس مغولی و در کنار آن برره خیلی زیبا می نمود.
مقصد نهایی ما، باز دید از یک دهکده واقعی مغولی بود، این دهکده هر چند دور بود اما جذابیت زیادی داشت بخصوص اینکه به ما گفته بودند شما می توانید در خانه ها بروید وچای بخورید.
به دهکده رسیدیم، دهکده شاید مثل دهکده های تمام جهان، امکانات کم بود و سرک اش خاکی اما مردمانش مهربان ، به خانه یکی رفتیم و چای و شیرینی آورد و بعد خدا حافظی کردیم، این خانه از ما پولی نگرفت اما شاید شرکتهای توریستی چیزی به آنان می دهد.
خوب این جاهایی بود که در گراس لند دیدم اما اسب سواری خودش داستانی دارد، اینکه در وهله اول راهنمای ماهر مغولی تان می فهمد که اسب سوار نیستید و بعد می آید و یاد می دهد که چگونه پایتان را در گره بگذارید و چگونه عنان اسب را بکشید تا راه برود، جالب اینکه وقتی دشت ندیده و اسب سوار نشده باشید و فکر کنید که چون مثلا فیلم خوب می سازید پس می توانید پنج ساعت هم خوب اسب سواری کنید! اما این اسب سواری شب نشان داد که چه بوده است، فکر می کردم که پیج بند بند بدن بر روی اسب شل شده افتاده است.

پنجشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۸

گراس لند

گراس لند یک جای تفریحی در بیست کیلومتری شهر هوهوات در مغولستان داخلی است، صبح زود با توری که از هتل محل اقامت مان در این شهر تدارک دیده شده است به گراس لند می رویم، دخترک ریز نقشی راهنمای ماست اما او انگلیسی بلد نیست ، بقیه همراهان اگثرا چینیهایی هستند که از شهرهای مثل شانگهای و پکن برای تفریح به مغولستان آمده اند، راهنما تمام بیست کیلومتر راه را در باره مغولستان و فرهنگ و اداب مردم صحبت کرد، این چیزی است که از مجموع ایما و اشاره هایش در یافتم . بلاخره به گراس لند رسیدیم ، دشت وسیعی که شرکتهای توریستی در بخشهای مختلف آن کمپهایی به سبک خانه های سنتی مغولستان درست کرده اند، بیرون از کمپ گله ی از اسب منتظر توریستها بودند، وقتی از موتر پایین شدیم یک تیمی از دختران با لباسهای مغولی، شیرینی و شراب بدست و بیت خوانان مقابل موتر آمده و از توریستها استقبال کردند، در کاسه شراب اول باید دو انگشت شست وسبابه ات را می زدی و قطرات آنرا یکدفعه بسوی آسمان وبعد به زمین می پاشیدی وبعد از آن می نوشیدی.
بعد تعیین اطاقها، اطاق من یک خانه مقبول مغولی بود که سالهای قبل در فیلمها دیده بودم و همین چند ماه پیش نیز یک فیلم تبلیغاتی از جذابیتهای توریستی مغولستان یک فیلمساز مغولی در آلمان به من داده بود و انرا نیز دیده بودم اما هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی در داخل آنها بخوابم.
این خانه ها اگر چند در دشت و سنتی است اما در بینش همه چیز موجود است ، حمام و چپرکت و در بسیاری شان تلویزیون و البته برق چیزی که ما در افغانستان بعد از شش سال حضور آمریکا بازهم آرزوی داشتنش را داریم.
اسب سواری، گشتن در گراس لند و رفتن در خانه واقعی مغولها، و رقص و آتش بازی شبانه باشد برای یک دفعه دیگر اگر فرصت کردم.

دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۸

بعد از المپیک


قول داده بودم که راجع به المپیک و مشارکت تیم افغانستان در آن بیشتر بنویسم و اینکه چگونه روح الله نیکپا مدال آورد تا به خود بیایم روح الله در کابل مثل یک قهرمان استقبال شد و شهر چند میلیونی کابل را لرزاند و چیزی برای بحث برای قبل از این تاریخ نگذاشت، در این مدت منهم فرصت را مغتنم شمرده سری به مونگولیا زدم، و می خواستم زیاد بنویسم در باره مردمی که اگر صده های قبل برای فرار از جغرافیایی سرد زندگی شان به تاخت و تاز می پرداختند و حاکمان چین جنوبی را وادار به بنای دیوار چین کردند اما امروزه در صلح و آرامش زندگی می کنند.

قصه های چین و مونگولیا زیاد است ولی متاسفانه امروزه در کابل دوباره اسیر کار، درس و انترنت ضعیف شده ام که انگیزه برای نوشتن نمی ماند و حتی وقت برای نشر عکسهایی که در این مسافرت گرفته ام.

بهر حال نگاه به شرق اگر برای جهان امروزی بدلایل اقتصادی است برای ما افغانها و بخصوص برای کسانیکه دغدغه کارهای سیاسی و فرهنگی را دارند می تواند بدلایل فراوانی جالب باشد.

مسافرت نیز برای افغانها، اگر دیگر در ایران و پاکستان جذابیتی ندارد چین و کشورهای آسیایی میانه می تواند این خلا را بخوبی پر کند و حتی اگر زبان نفهمی صرف گشت و گذار می تواند چیزهای فراوانی برای یاد گرفتن ولذت بردن داشته باشد.

پنجشنبه ۲۱ اوت ۲۰۰۸

اشک ریختن در شکست یک هموطن خیلی زیبا است


امروز بیست و دوم اگست روز مبارزه نثار احمد بهاوی بود، مبارزه برای کسب مقام یکطرف اما مسایل حاشیه ی طرف دیگر قضیه که این آخری برای افغانها خیلی جالب است.
افغانهای مقیم پکن ، شاد از دست آورد دیروز روح الله نیکپا، تازه یخشان آب شده بود از اوایل شب گذشته به وقت پکن نتیجه روح الله اعلام شد، همه خود را آماده کرده بودند برای امروز، از صبح زود وقتی دو سه هموطن را دیدم احساس کردم که نفسها برای تشویق و انگیزه برای در دست گرفتن و بر افراشتن بیرق افغانستان بیشتر شده است.
مبارزه نثار با حریف آمریکایی بود، در استادیوم شر و هلهله عجیبی بر پا شد اول آمریکایی وارد سالن شد با ورود او تماشاگران ساکت نشسته بودند اما بعد از آن وقتی نثار احمد وارد سالن گردید و همه دریافتند که حریف آمریکا، افغانستان است بسیار تشویق کردند تشویق تماشاگران که اکثر چینی بودند در طول مبارزه هم ادامه داشت بگونه ی که در آخر سفیر افغانستان، آمد و با غرور خاصی گفت: دید ید دوستان کشور ما را که چقدر تشویق کردند.
در حین مبارزه یک تعداد آمریکایی یو اس ای می گفتند اما در برابر آنها تمام سالن نام افغانستان را فریاد می کشیدند و این برای تماشاگران آمریکایی عجیب بود بنحوی که برای یک مدتی سکوت کردند.
من با دوربین کوچکم فیلم می گرفتم، در همان اول مبارزه رییس فدارسیون تکواندوی افغانستان آمد و گفت اگر میشه تمام مسابقه را فیلم بگیرید من روی داور مشکوکم، این مرا حساس ساخت، بالاخره مبارزه وقتی شروع شد امتیاز ها به سه و چها ر رسید اما داور دو سه بار به نثار اخطار داد و نمره های وی کم شد.
نفسهای افغانهای حاضر، در آخرین لحاظات بند آمده بود، سالن تا آخرین ثانیه ها نثار را تشویق می کرد ، افغانها هم روی نثار بیشتر حساب باز کرده بودند اما بالاخره آمریکایی کارش را کرد.
یکی دو نفر از افغانها را دیدم که اشک ریختند، این اشک ریختن در شکست یک هموطن خیلی زیبا بود، زیبا تر از برد! اشک نشانه اوج علاقمندی یک فرد برای پیروزی یک فرد دیگر است.
منهم خیلی دوست داشتم نثار به مدال برسد با خود حساب کرده بودم اگر وی نقره یا طلا بگیرد خیلی خوب می شود. اما حدود یکفته پیش وقتی نثار را دیدم که زبانش پاره شده بود و داکتر چند بخیه زده بود نگران بودم و ناراحت از اینکه چرا تیم افغانستان بی احتیاطی می کند و در آخرین لحظات بگونه ی تمرین می کنند که آسیب ببینند.
اما در مجموع نثار و روح الله هردو شایسته بیشتر از آنچه بدست اوردند بودند، هردو شبهاهتهای زیادی بهم دارند، هردو صمیمی و دوست داشتنی هستند.
برای حاشیه این مسابقات گفتنی های زیادی دارم که در روزهای آینده به آنها می پردازم.
و در اینجا بد نمی بینم که عکس تنها توشیق کننده خردسال افغانستان در پکن را نشر کنم، سلیم نوجوان شوخ طبعی که معلم زبان چینی خودرا در روز مسابقه به ستوه در آورده بود.

چهارشنبه ۲۰ اوت ۲۰۰۸

افغانستان صاحب اولین مدال المپیک در تاریخ خود!


امروز ورزشگاه اختصاصی برای مسابقات رزمی شهر پکن شاهد مبارزه روح الله نیکپا بود، نیکپا با شکست دادن حریفانی از آلمان، انگلستان و اسپانیا و شکست در برابر ورزشکار مکزیکی به مدال برنز دست یافت.
افغانستان در المپیک پکن چهار ورزش کار دارد، اما تعدادی زیادی از وزارت خارجه و کمیته ملی المپک به شمول رییس و بقیه مسوولین به پکن آمده اند با تمام بی نظمی ی که دیده می شود بازهم نیکپا نام افغانستان را بلند کرد.
شاید انچه جالب توجه باشد، نحوه تشویق تماشاگران افغان باشد، تجربه تشویق نکردن تلخ است ما مردم عادت کرده ایم که همیشه روحیه همدیگر را تخریب کنیم اما تجربه تشویق همدیگر و مشارکت در پروزیهای هم را نداریم .
در پیش از چاشت وقتی روح الله با تکواندوکار آلمانی مبارزه می کرد تماشاگران افغان و مسوولین المپیک ارام نشسته بودند و نمی دانستد که چگونه از نیکپا حمایت کنند. یکی دو نفر یکی دوبار سعی کرد چیزی بگوید اما بقیه نای تشویق را نداشتند.
بعد از چاشت کمی وضعیت بهتر شد و دانشجویان افغان دانشگاه پکن شور آفریدند اما بازهم سرو صدای آنان در برابر یک تیم کوچک اما منسجم مکزیکی که با نای وسرنا آمده بودند وخودشانرا در بیرق کشورشان پیچیده بودند و باهم آواز می خواندند نا چیز بود.
نکته جالب دیگه این است که تماشاگران افغان نمی دانستند که چه کلمه یا جمله کوتاهی را برای تشویق به کار ببرند، بعضیها می گفتند بگوییم افغان! ولی آشکارا محسوس بود که این کلمه به مزاق آنان خوش نمی خورد اینگار افغان یک چیز بدی است که نباد ادایش کرد، بعضیها می گفتند بگوییم افغانستان ولی در دو بخش : افغان- ستان!
سرانجام اکثریت نا خود آگاه توافق کردند که صدا بزنند روح الله روح الله.
با تمام این وجود روح الله افتخار افرید.
چهار نفر وسط چهار ورزشکار افغان در المپیک پکن، نفر وسطی روح الله نیکپا.
بیشتر در بی بی سی:

سه‌شنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۸

دیوار چین


دیوار چین که تاریخ ساخت آن به دوصد سال قبل از میلاد بر می گردد شگفت آور است، شاید افتتاحیه المیپیک پکن را دیده باشید و یا اگر در چین مسافرت کرده باشید و دیده باشید که راهنماهای هتل محل اقامت تان از صبح تاشب دم در استوار استاده است و در برابر هر مسافر لخند می زند و نه خمیازه ونه خستگی دیده می شود، متوجه خواهید شد که چه پیوندی است بین تمام این کارها در کشور بزرگ چین، ساخت دوار چین که قریب نه قرن طول کشیده است نشان از استواری و نظم و پایداری یک ملت است، امروزه دیوار چین هر چند در بسیار نقاط از بین رفته است اما بخش قابل توجه از آن پا برجاست وبه شدت از سوی حکومت، محافظت می شود.
من نیز امروز شانس پیدا کردم تا از بخشی از این دوار که در حاشیه شهر پکن واقع شده است دیدن کنم.
برنامه باز دید از این دیوار برخلاف تصوراولیه ام خیلی راحت صورت گرفت تصمیم داشتم که یک موتر گرفته و تنهایی بروم ولی وقتی کارمندان هتل مطلع شد صرف با هزینه بسیار ناچیز ١۵٠ یوان که در حدود بیست دالر می گردد این کار میسر شد، صبح زود یک واگن هفت نفره آمد دوسه توریست خارجی دیگر هم سوار بود و با یک مترجم ما را برد.

یکشنبه ۱۷ اوت ۲۰۰۸

مشارکت سمبولیک دختران افغان در مسابقه المپیک

١۵ ماه آگست، امروز روبینا مقیم یار در استادیوم آشیانه پرنده، جاییکه افتتاحیه المپیک در آن برگزار شده بود به میدان رفت و در گروه پنجم با ١۴ و ٨٠ صدم ثانیه نفر آخر شد.
مقیم یار در المپیک آتن هم شرکت کرده بود و فکر می کنم آنجا نتیجه بهتری گرفته بود، اما تقصیر از روبینا نیست مشارکت سمبولیک دختران افغان در مسابقه المپیک در چین داستان طولانی دارد.
دختری که برای این کار انتخاب شده بود بعد از مدتی زیاد تمرین در کشورهای مالزی و ایتالیا سرانجام در ایتالیا فرار کرد و پناهنده شد.
بعد از آن کمیته ملی المپیک سعی کرد این راز را سر پوشیده نگهدارد اما نتوانست و خبرنگاران خارجی زرنگ تر از آن بودند در چنین وضعیتی رو به روبینا آوردند تا وی از افغانستان بعنوان تنها دختر افغان در المپیک نمایندگی کند، روبینا حدود ١٢ روز قبل از مسابقه شروع به تمرین کرد این در شرایطی بود که استاد نداشت وهیچکسی به مسایل و مشکلات و دشواریهای وی توجهی نمی کرد.
نکته دیگر اینکه روبینا و دو دختر دیگری از یمن و یک کشور گمنام آفریقایی با رو سری در مسابقه شرکت کردند که تمام این خانمهای محجبه از رقیبان خویش پس ماندند تا به تیوریسنهای اسلامی کشورهایشان ثابت کنند که اگر به زور آنها را نماد اسلامی می سازند آنها هم بلدند با آخر شدند نام اسلام را نیک کنند!
ولی پشت پرده چیزهایی دیگری است این اسلام گرایان ظاهر نما، در خارج از دید دوربین کارهای عجیبی می کنند و شبها تا ساعتهای سه و چهار صبح در دسکوتیکهای و رقاص خانه ها سر می کنند .

جمعه ۱۵ اوت ۲۰۰۸

شهر جادویی پکن

از گذشته های دور وقتی راهم برای سفرهای خارجی هموار شد هیچگاه دوست نداشتم از کشورهای مثل چین و هند دیدن کنم فکر می کردم جایی که نفوس زیاد است و ترافیک لذتی برای دیدن ندارد.اما بالاخره آمدم چین و الان بیشتر از سه هفته است که در شهر پکن هستم روزها بیرون می روم بعض شبها تاساعت 12 شب شب گردی می کنم و گاهی قایق سواری و کمتر به دیدن بازیهای المپیک می روم. چند سال زندگی در کابل و نبود جا و مکان برای گردش بخصوص در شب عقده آلودم کرده بود آلان آنقدر می گردم و می چرخم تا پایم از خستکی زله می شود.

سه‌شنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۸

عکس تیم جشنواره برداشت دوم



جشنواره برداشت دوم با موفقیت در فضای مملو از ترس وهراس در زمانیکه رییس جمهور کرزی طرح ترورش اجرا می شد در شهر کابل دایر شد و به آخر رسید.


بد نیست در اینجا به گذشته برگردیم به روزهای اول سال که به کوه رفتیم و با هم عکس گرفتیم.


امروز روز آخر بود بعضی از اعضای تیم افغانستان را ترک کردند موقع خدا حافظی چشمها پر اشک شده بود.
تیم برداشت دوم واقعا یک تیم صمیمی و پر کاری بود.

از راست به چب:

سید محمد حسن زکی زداده، علی کریمی، دیانا ثاقب، ساندار شفر، سارا زندیه،اندیرا (اندیرا واقعا عضو تیم بود همه را شاد می کرد و با همه بازی می کرد)، ملک شفیعی و مجیب الرحمان مهرداد.