سه‌شنبه ۳۰ اوت ۲۰۱۱

برای نوشتن بهانه ی در کار نیست!

این روزها روزهای قدم زدن است! باران کمی بارید ولی همین باران کم هوای کابل را دلپذیر ساخته است. عید هم فرصت خوب دیگری است اکثر مردم در گیر نمازعید و دید و بازدید و شیرنی خوری هستند و این باعث شده که کوچه های کابل کمی نفس بکشد و شادی کودکانی را که در کوچه ها ریخته اند هزم کند.
یک پیشک داریم که سه تا چوچه ناز دارد و چقدر رفیق شده اند با من که در این روز بیش از روزهای دیگر بهشان رسیدم
کیک و خامه دادم شان و مدتی است که دور و برم بازی می کنند و برسر و کول هم می پرند.
این هوای خوب و حس تنهایی و تعطیلی شوق کتاب خواندن هم آورده است رمان آوای وزغ را می خوانم رمان جالبی است ریز پرداز و جزءی نگر که تصاویر فوق العاده ی خلق کرده است.
قلیان هم اگر باشد که دیگر همه چیز تکمیل است قلیانی با طعم سیب که در زیر آن چند دانه خربوزه هم گذاشته باشی یک چیز دیگری می شود و اگر دو سه دانه انگو تازه بگذاری هم قابل قبول است. قلیان چاق کردن هم مثل اشپزی است و اگر یاد بگیری که چه چیزهایی به مواد آن بیفزایی یک چیز فوق العاده می شود.
می ماند حس نوشتن که به این راحتی به سراغ آدم نمی آید مگر اینکه ادم با خود دوست باشد و درک کند و ارتباط دوستانه و دلی با خود داشته باشد.
این روزها کمی دشوار است که آدم با خودش دوست باشد نمی گذارند این زمانه مشکلات کاری و فضای مغشوش و ملتهب شهری تو را از خود دور می کند که باید جنگید تا صلح مداوم برقرار باشد بین تو و تو.
اگر این خشکسالی به حولی تو سرایت نکرده بود و چاه ‍اب پر بود و می توانستی ساعتی به گل ها و درخت ها آب بدهی تا تازه شوند تو هم تازه تر می شدی.
فیلم خوب اگر ببینی که تازه می شوی حتی اگر این فیلم فیلم کوتاه باشد کافی است روزی یک فیلم کوتاه مثل فیلم آکاردون جعفر پناهی را ببینی و یا حتی این فیلم نیست را تا ببینی که برای آفرینش بهانه ی در کار نیست.





دوشنبه ۲۹ اوت ۲۰۱۱

فردا عید فطر است

امشب شب عید فطر است  ساعتی در اطراف کوته سنگی قدم زدم بعض دکانها و مارکت ها تا ساعت دوازده نصف شب باز بود و سلمانی هایی با انبوه مشتری.
در فیسبوک هم که همه این عید را تبریک می گویند: یکی به مسلمانان یکی به هموطنان  دیگری به عاشقان و آن یکی به زلف موی دوست.
در اطراف کوته سنگی از جمله یک جوان گدا توجه ام را جلب کرد شاید بیش از بیست و دو سال نداشت اما صدای گیرایی داشت از آن نوع صداهایی که بدرد دوبله و تبلیغات و مجری گری می خورد اما لب سرک نشسته بود ولباس سفید و تمیز وطنی برتنش بود و گدایی می کرد از یکی نیمه نانی می خواست و از یکی کمکی و اینگونه صدایش در تاریک روشنایی میدان کوته سنگی می پیچید.
فردا تعطیل است و بگذریم از اینکه از همین الان مسلمانان روزهای عیدشان را از هم جدا کرده اند  عده ی فردا عید خواهند داشت و عیده ی نخواهند داشت و ای بدلیل ماهی است که یا دیده شده و یا نشده است.
برای روزهای تعطیلی ام به چند چیز فکر کردم و یکی از ‍انها رفتن به بامیان بود به دوستی گفتم از بامیان بیاید کابل ولی بخاطر نا امنی جرات نکرد از من خواست که بروم بامیان و من که نباید جرات کنم.
حال مانده ام که این روز را چگونه سپری کنم؟  سخت محتاج خواب و استراحتم ولی همیشه در فرصت خواب خوابی نداشته ام. فیلم دیدن هم که چیز متفاوتی نیست دیدن دوستان هم که چندان چنگی بدل نمی زند! اگر کتابی بخوانم شاید خوب باشد.

سابتایتل فیلم ها!

هفده فیلم در بخش بین المللی اولین جشنواره پاییزی فلم حقوق بشر به نمایش در می ‍اید این فیلم ها هرچند سابتایتل انگلیسی دارند ولی فهم زبان  خارجی و سابتایتل انگلیسی برای مخاطب افغان که هنوز درک تصویری بالایی هم ندارند کار چندان آسانی نیست  بهمین خاطر چند روز است که سخت در گیر سابتایتل گذاری فارسی این فیلم ها هستیم.
پخش فیلم با دو سابتایتل انگلیسی و فارسی یک تجربه نو است که امیدوارم مخاطبین داخلی و خارجی جشنواره همزمان و در یک فضاء و با یک وضعیت پخش تجربه مشترکی از فهم فیلم ها داشته باشند فیلم هایی که  سازندگان ‍آنها ماهها و بعضا چند سالی از عمر خود را بر روی ساخت  آنها گذاشته اند.
رویشهای دیگری هم وجود داشت که سر انجام به نتیجه نرسید یکی از آنها دوبله همزمان بود و دیگری سابتایتل همزمان از طریق پروژکتور دومی ولی هر دوی این روش متاسفانه بدلیل نبود امکانات  فعلا عملی نیست  بهمین خاطر راه سومی که سابتایتل گذاشتن فارسی فیلم ها است انتخاب شد و این کارما را در جشنواره خیلی سنگین کرده است و لی در نهایت خوشحالیم که فیلم های خارجی را با سابتایتل فارسی به علاقمندان جشنواره اراء می کنیم.
باید تشکر کنم از ترجمان های خوبی که فیلم ها را ترجمه می کنند و آقای علیزاده که بدون وقفه کار سابتایتل را انجام می هد.

یکشنبه ۲۸ اوت ۲۰۱۱

باران کابل!

چند روزی است که ابرها جمع می شوند دو سه قطره ی می بارد و بعد تمام می شود! دارد ناز می کند این باران بایدنازش را کشید.


پنجشنبه ۲۵ اوت ۲۰۱۱

افکار پراکنده!

این روزها در گیر افکار پراکنده و پریشانی هستم! دامنه اش از جنگ لیبی گرفته تا حملات انتحاری کابل و حسادت های افراد گسترش یافته است، خوشحالی های مردم لیبی را در پیروزی چقدر گزران و موقتی می بینم و بیش از آنکه شاد شوم به شادی شان غمیگین می شوم، مانند شادی مکبث می ماند این !
این جنگ باعث انحراف مسیر حس دیموکراسی خواهی و آزادی خواهی مردم لیبی شد، مگر چند سال دیگر باید و نسلی تا دوباره این حس بوجود آید؟ ناتو و کشورهای غربی مقصر اصلی این انحراف مسیر هستند، وقتی مردم لیبی تفنگ گرفت، و بسوی هموطن خود شلیک کرد و در و دیوار را خراب کرد، دموکراسی خواهی مرد! بعد از هرجنگی یا اغتشاش و یا دیکتاتور دیگری بوجود خواهد آمد اگرچه نامش قزافی نباشد.
جنگ لیبی و حملات انتحاری مداوم در کابل گاهی و جنگ های دیگری که در این دنیا است باهم مرتبط اند حداقل این روزها ذهن پراکنده من بین آنها ارتباط نا معقولی برقرار می کند و می سازد دنیایی از نابرابری و جنون خود خواهی از این انسان با شعور معاصر.
اگر اینهمه جنگ افزار تولید نشده بود و اگر اینهمه پول های چاب شده وجود نداشت این جنک ها با همین شکل و ابعادش می بود ؟ و اگر جهان ضعیف و گرسنه ی وجود نداشت و بی سوادی و فقر نبود تا در آن دیکتاتورهایی شکل بگیرد و حس انسانهای متمول و آزاده را برای کمک فراهم کند مگر بازهم اینگونه می بود! جهان ما مریض از حس کمک انسان های آزاد به انسان های در بند از طریق جنگ افزار و اعتبار است.
همه ی این معضلات گاهی باعث رشد و ا فزایش تجربه انسان می شود ولی مگر انسان درس پذیر است؟ بشر با اینهمه علم و دانش و بافتن فلسفه حتی برای کوچکترین حرکت و کنش خود مگر چیزی یاد گرفته است؟ ما غرق در منجلابی از علم ودانشی هستیم که جز آفریدن دیوان و دفتر برای ما و شبکه و ساختار ایجاد کردن و قالبی فکر کردن و قالبی تصمیم گرفتن چیز دیگری را به ارمغان نیاورده است.
این ساختارها است که مفاهیم نو می سازد، ارزشها و ضد ارزشها بوجود می آورد و می شود جهانی که الان با آن روبرو هستیم.
گاهی منطق انسان های قدیمی، پدر و مادر ما ها خیلی خیلی مدرن تر از منطق ما است، حتی سیال و ابدرزادگی شان؛ این منطق دشمنی داشت، دوستی داشت و لی مخرب نبود یا خیلی مخرب نبود! حال در مغز مغز انسان معاصر حتی آنکه علم می آفریند نشانه ها و جنونی از بسیج شدن برای تخریب این جهان است، شما بگویید کدام ایدیولوژی، علم و یا سیستم بوده که موجب جنگ و تقابل بیشتر بین بشر نشده است؟ ما در حال آفریدن چه هستیم؟
کدام منطق می تواند جهان ما را امن تر سازد؟ کدام سیستم می تواند زندگی بشر امروزی را انسانی تر سازد؟ بشر امروز در ترس و هراس فراگیر از هم قرار گرفته است، ما در یک دهکده نیستیم ما سالها و سالها از هم فاصله گرفته ایم، درون انسان امروزی پر از حس بی اعتمادی به انسان دیگری است، ما دیگر انسانی زندگی نمی کنیم، ما حتی در درون آپارتمان و خانه های خویش زیر کامره های دزد گیر بسر می بریم، حال افرین بگویید به ذهن این انسانی که این کامره ها را اختراع کرد!
انسان امروز مملو از حس ترس وبی اعتمادی است و این محصول همه ی عقل و شعور و تجربه هایی است که انسان از بابای آدم تا کنون داشته است.


شنبه ۲۰ اوت ۲۰۱۱

کمیته انتخاب جشنواره

امروز جلسه تصمیم گیری کمیته انتخاب جشنواره بود؛ کمیته بعد از یک هفته مداوم دیدن بیش از یکصدو شصت فیلم و با یک روز فاصله دور هم جمع شدند و راجع به فیلم ها نظر دادند و در نهایت فیلم های واجد شرایط را برای نمایش در بخشهای مسابقه داخلی و بین المللی و بخش خارج از مسابقه انتخاب کردند؛ و در نهایت حدود ده فیلم مازاد بر برنامه های از قبل تعیین شده به بخشهای جشنواره راه یافت و این نشان می داد که فیلم های خوب زیادی داریم که رد کردن آنها بسا سخت و دشوار بود . هفت عضو کمیته انتخاب با خوشحالی نسبت به جشنواره می نگرستند و حتی انفجارهای دیروز بر روحیه کمیته تاثیری نگذاشته بود با توجه به اینکه خانه دو نفر از اعضا دقیقا در نزدیکی مرکز فرهنگی انگلستان بوده و بر اثر انفجار شیشه خانه های شان فرو ریخته بود.
تجریه جشنواره های کابل و جشنواره برداشت دوم را هم داریم ولی کیفیت فیلم های رسیده به این جشنواره هم از لحاظ فرم و هم از لحاظ محتوا زمین تا آسمان تفاوت دارد؛ کاش از پهلوی این فیلم ها به راحتی نگذریم و کاش علاوه بر نمایش این فیلم ها در جشنواره زمینه های دیگری نیز برای نمایش فراهم شود و کاش جامعه و شبکه های تلویزیونی این فیلم ها را جدی بگیرند .
کاش منتقدین خبرنگاران نویسندگان و نظریه پردازان مسایل اجتماعی مثل یک وظیفه این فیلم ها را ببیند و ‍آنها را نقد و تحلیل کنند این فیلم ها حرف هایی را می زننند که تا کنون در هیچ جایی زده نشده و در هیچ سطحی و حتی مراکز دانشگاهی ما قادر به مطالعه و تحقیق راجع به موضوعاتی که در این فیلم ها مطرح شده و درست هم مطرح شده نشده اند.
باید فیلم: اینجا سرزمین من نیست را ببینید تا بدانید چه برسر مهاجرین ما در ایران رفته است و باید ده ها فیلم داخلی را ببینید تا در یابید که دغدغه مردم ما در شرایط فعلی چیست. این فیلم ها سست وسطحی نیستند و رک و عریان مسایل را مطرح نکرده اند و خوشحالم که بگویم از لحاظ پرداخت هنری در خیلی موارد برتر از فیلم های کوتاه بسیاری کشورها و از جمله کشورهای همسایه است باور کردنش مشکل است ولی هست . باید در همین جا از همه ی فیلمسازنی که فیلم فرستادند و از همه مهتر این فیلم ها راساخته اند تشکر کنم و بخاطر ظرافت های کاری شان دست تک تک شان را ببوسم.
کمیته انتخاب خوبی داشتیم کمیته ی که کمتر دچار مشکل می شدند و فیلم های خوب خوشبختانه ‍انقدر خوب بودند که کمتر جایی برای اختلاف نظر باقی می ماند.
حال نوبت گام بعدی است رفتن به سوی جشنواره و برنامه ریزی شدید برای این فیلم ها . خوشبختانه مراکز نمایش فیلم ها هم بیشتر از برنامه ریزی اولیه می شود در برنامه ریزی اولیه دو مرکز برای نمایش فیلم در نظر گرفته شده بود ولی الان به چهار تا پنج مرکز افزایش یافته است و این شانس کسانی را که مایل به دیدن فیلم ها هستند افزایش می دهد.
فیلم های بین المللی هم خیلی خیلی خوب بودند و موضوعاتی متعددی را شامل می شوند در بین فیلم های خارجی انتخاب بشدت مشکل بود . چطور می شود فیلم هایی را که برنده جوایز از جشنواره های مانند ساندنس و ادفاو یا کپنهاگن و سایر جشنواره ها هستند رد کرد ولی فیلم های خوب انقدر زیاد بود که مجبور به رد خیلی از این فیلم ها شدیم. بعض دوستان پیشنهاد جشنواره دیگری را دادند زیرا حیف است که این فیلم ها دیده نشود.
فیلم های بین المللی از لحاظ وسعت چه به لحاظ کشورها و چه به لحاظ موضوع سطع وسیعی را در بر می گیرد؛ فیلمهایی از کشورهای مانند پرو و کارتل های مواد مخد گرفته تا انتخابات جاپان و جنگ های عراق و افغانستان و مسایل جدید خاور میانه از جمله مصر و جنگ روسیه و گرجستان و بحث پناهندگان در کشورهای مانند سویدن و کانادا و خیلی جاهای دیگر . فیلم هایی از جمله راجع به زنان آزادی خواه عربستان گرفته تا بی خانمان های هند و دغدغه های شهروندان سویس و چین و برمه و کردستان عراق و ایران و ازبکستان و مراکش و ....
ودر آخر:
امروز خوشبختانه چندین نفر از دختران و پسران برای کار رضاکارانه با جشنواره با ما همصدا شدند و انتظار می رود که همکاران ما بیش از چیزی که انتظار داریم افزایش یابد.


جمعه ۱۹ اوت ۲۰۱۱

جشنواره حقوق بشر!

جشنواره حقوق بشر برگزار می کنیم تعداد زیادی از بهترین فیلم های حقوق بشر از بیش از بیست و چهار کشور جهان بدست ما رسیده است. یک هفته کامل به صورت شبانه روزی فیلم دیدیم تا از بین انها تعدادی را در کابل نمایش دهیم. از دریافت اینهمه فیلم احساس خوبی دارم. حتی بهترین جشنواره های حقوق بشر اینهمه فیلم خوب دریافت نمی کنند ولی ما در اولین دور جشنواره و در حدود کمتر از دوماه تبلیغ اینهمه فیلم دریافت کردیم. این نشان می دهد که هنرمندان و فیلمسازان جهان نه تنها مسوولیت تولید فیلم حقوق بشری را دارند بلکه نگران نقاط حساس و متورم جهان هم هستند. معمولا در سایر جشنواره های حقوق بشر حق نشر به صاحبان اثر می دهند ولی ما بدون پرداخت حق نشر مورد توجه قرار گرفته ایم و چقدر خوب است که روح و روان بشر امروز هنوز متوجه افغانستان است.
حقوق بشر در جهان امروز از ابعاد مختلفی مورد توجه قرار می گیرد و غیر از یک بحث علمی و اکادمیک بیشتر بار سیاسی دارد چه بصورت حقوقی و چه بصورت وضع قوانین و چه به شکل اجرایی ‍ان . اعلامیه جهانی حقوق بشر و اعلامیه اسلامی حقوق بشر در همین راستا قابل درک است.
اما هنرمندان به این چیزها توجهی ندارند و حتی شاید به این اعلامیه ها مراجعه هم نمی کنند زیرا تقلیل دادن حقوق بشر به این اعلامیه ها جفای بزرگی در حق ‍آن است هنرمندان در متن جامعه زندگی می کنند و با پوست و استخوان خویش ناملایمات و نارسایی های زندگی انسان امروزی را حس و درک می کنند. و بعد با تمام دشواری به بیان آن ها می پردازند اینست که فیلم های تولید شده یا دسته بندی شده با موضوع حقوق بشر بسیار متنوع و گسترده است فیلم هایی که از بیان یک حس ساده انسانی شروع شده تا به بیان بزرگترین فجایع انسانی و جنگ ها منتهی می شود. امروزه جنگی در دنیا نیست که توجه فیلمسازان را به خود جلب نکرده باشد و فیلمسازان زیادی هستند که در متن این جنگ ها به جای ستایش و یا انزار از جنگ در جستجوی حقوق بشر هستند.
دیدن حجم عظیمی از این فیلمها نشان می دهد که هرچند سمت و سوی جهان امروز با جنگ تغییر زیادی کرده است ولی وجدان انسان ها مایل به هدایت این مسیر به سوی یک زندگی انسانی تر و قابل هزم تری است.
در افغانستان بعد از سال دو هزار و یک متاسفانه بحث حقوق بشر ماهیت سیاسی به خود گرفت و هیچ گاه مسیر درست خود را طی نکرد و برچسب های کوناگونی به ‍ان خورد موافقان و مخالفان خودش را یافت و در مجموع موافقان عقب نشینی کردند و عاجز شدن از برداشتن این برچسب سیاسی از موضوع حقوق بشر در حالیکه به قطع می توان گفت که بیش از نود درصد فیلم هایی که در این سالها در افغانستان تولید شده است موضوع ‍انها به نحوی مرتبط با حقوق بشر است و این فیلمسازان حقوق بشر را نه در اعلامیه ها و مواضع سیاسی طرفداران و مخالفین حقوق بشر بلکه در زندگی ادمهایی که هر روزه در سر سرکها با شکم گرسنه و دهان بسته راه می روند دیده اند.
جمع ‍اوری اینهمه فیلم نشان می دهد که نیروی فکری حقوق بشر در افغانستان عظیم است و وجدان عموم مردم هنوز پیگری این مساله است.

سه‌شنبه ۹ اوت ۲۰۱۱

این وقت لعنتی!

گاهی از خودت نیز خسته می شوی، از دیگران که خیلی خیلی وقت خسته شده بودی، دست شسته بودی و در تلاش بودی که با خودت کنار بیایی ولی کنار امدن با خود هم سخت دشوار است و گاهی ناممکن
گاهی فکر می کردی که دنیایی ساده ی داریم، آدمهای ساده، جامعه ساده و انسانی و فکر می کردی که تو خیلی خوب می توانی در این جامعه زندگی کنی، دوست داشته باشی، غمخوار کسی باشی و به دل خود زندگی کنی اما دیدی که اینگونه نیست، جامعه نه به دلیل مدرن بودن که به دلایل زیادی دیگری پیچیده است حتی همان روستایی دور دستی که تو بهش تعلق داری، روستایی که هنوز مناسبت اجتماعی ابتدایی دارد
این روزها داری پی می بری که نه تنها شهر و روستا که خودت هم خیلی خیلی پیچیده ی، گاهی نمی توانی خودت را درک کنی و بفهمی، گاهی عاجزی از درک حس ها و نیازهایت، اینکه چه می خواهی و چگونه می خواهی؟
چقدر سخت است پیچیده بودن! سخت است اینکه خودت پیچیده باشی و نتوانی خودت را کشف کنی، تازه می فهمی که شناخت خود چقدر دشوار است
این روزها با خودم جنگ دارم، نه تنها این روزها که چند وقتی است، اخر این جنگ به کجا ختم می شود، نمی دانم ولی جنگ سختی است و گاهی از حق نگزریم جنگ دلپذیری است
جنگ با خود، آدم را کلافه می کند، قلیان می کشی، به سیگار پناه می بری، بی خود پای فیسبوک می نشینی، گاهی به این یا آن بد رفتاری می کنی، و خیلی مواقع روابطت غیر انسانی می گردد، گاهی هم در خود فرو می روی و این در خود فرو رفتن می تواند تو را به مرز سکته گی برساند و یا هم تو را نجات دهد، حس خوشایندی از نو شدن از آشتی کردن و قدر خود دانستن।
آشتی کردن با خود یک چیز مسخره ی بیش نیست، شاید هم دلیلی برای فرار از قبول شکست باشد، شکست در برابر خود و در برابر خواست ها ، هدف ها و برنامه های خود.
اگر آشتی کردن با خود به این راحتی بود، به راحتی اینکه چندی در خود فرو روی وبعد همه چیز گلزار شود که تو و جهان تو اینهمه مشکل نداشت، امروزه فکر می کنی که این تنها تو نیستی که با خود مشکل داری، همه و همه با خود مشکل دارند، زمان زمانه ی تناقضات و جدلها با خود است، انسان امروزی و تو مهمترین مشکل را با خودت داری با درون خودت! هنجارها و ضد هنجارها بهم خورده ، افکار و اندیشه هایت گاهی در برابر هم قرار می گیرد، مرز بین بودن وشدن قاطی شده است.
این وقت لعنتی، که تو را از خودت دور می کند ، از اهدافت دور می کند و از خواست های بسیار ساده ات دور می کند و می سازد تو را انسانی که اسیر خود می شوی ، اسیر چهار اتاقی دفتر و خانه ات و یا هم ماشین و دم و دستگاهت و این اسارت تو را دور می کند از همه چیز حتی از ساده ترین چیزی که دلت می خواهد حتی از یک قدم پیاده روی در خیابان اطرافی که زندگی می کنی.
بی خود شده ها گاهی نعره می کشند، تو نعره می کشی ، نه اینکه صدای عجیب و غریب از خود بیرون دهی بلکه در خاموشی نعره می زنی و این نعره هایت به جایی نمی رسد! حتی به گوش خودت که ریشه در وجودت دارد که بخشی از وجودت است.
نعره می زنی که خوب باش، خودت باش، به ده سال پیشت فکر کن، به چیزی که می خواستی باشی ولی نشدی و شدی یک کسی دیگه ی که اولا با خود دروغ می گویی ، خود را تسلی می دهی که، همانی هستی که می خواستی.
این وقت لعنتی هدر می دهد، با سرعت کریدت عمرت را کم می کند، تو را به چیز هایی دل خوش می سازد؛ به اینکه کاری کردی، کسی هستی و آغاز هایی داشتی اما آیا چنین است؟
بمان و بمان! شمشیرهایت را بران ساز و بجنگ با خودت که جنگ تعیین کننده سرنوشت تو و این جهانی است که در آن زندگی می کنی، سخت است ولی ناگذیر!



جمعه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

اولین جشنواره پاییزی فیلم حقوق بشر

نخستین جشنواره‌ی پاییزی فیلم حقوق بشر توسط باشگاه سینمایی افغانستان برگزار می‌شود. جشنواره‌ی پاییزی فیلم حقوق بشر، یک جشنواره‌ی بین‌المللی است که به سینمای حقوق بشری اختصاص داده شده تا از این راه به تشویق فیلم‌سازان و هنرمندانی بپردازد که دوربین خود را برای به تصویر کشیدن پایداری و ایستادگی در برابر نابرابری، بی‌عدالتی و خشونت در جهان به‌کار می‌گیرند. مراحل مقدماتی برگزاری این جشنواره از سال ۱۳۸۸ تا کنون در جریان است و اولین دوره‌ی جشنواره در تاریخ ۹ تا ۱۵ مهرماه سال جاری در کابل برگزار می‌گردد.
این جشنواره قصد دارد تا مامنی باشد برای فیلم‌سازان و هنرمندان منطقه و به‌خصوص کشورهای همسایه‌ی افغانستان که از سانسور و نبود آزادی بیان در کشورهای خود رنج می‌برند و نمایش آثارشان در کشورهای زادگاه‌شان امکان پذیر نیست. در این جشنواره فیلم‌های مستند و داستانی با موضوع حقوق بشر از سراسر جهان پذیرفته شده و به نمایش درمی آید. علاقه‌مندان برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانند به این‌جا مراجعه نمایند.

سه‌شنبه ۱۰ اوت ۲۰۱۰

کابل من

.کابل من ،حاصل بخشی از تحقیقات میدانی است که در سال 1387 برای ساخت فیلم مستندی راجع به شهر کابل انجام داده بودم، این تحقیقات خام است و جز اطلاع رسانی ارزش علمی ندارد.

مقدمه:-----------------------

برای من، کابل از لحاظ تارخی چندان اهمیت نداشته است. هرچند مهم است که بدانیم چه فراز ونشیبی را این شهر طی دورانهای مختلف سپری کرده است .

اما کابل از آنجا برای من مهم است که در طی شش سال اقامت در این شهر در بسا موارد نمی توانستم در یابم که در چگونه شهری زندگی می کنم؟ بعد از سالهای جنگ چه اتفاقهایی در این شهر در حال وقوع است؟ چه اندازه برای این شهر و آینده آن فکر می شود؟ چه مقدار امکانات و ابزار برای شرایط اضطراری در این شهر و جود دارد؟ وضعیت فرهنگی، اجتماعی این شهر چگونه است؟ نیروهای فعال سیاسی و مذهبی در چه فکر اند؟ و دهها نوع سوالی از این دست که انگیزه شد تا این تحقیقات بصورت ابتدایی صورت بگیرد.

هدف از تحقیقات و جمع آوری اطلاعات ارایه تصویری هرچند مبهم از شهر کابل بوده است والی در این نوشته تنها بخشی از اطلاعاتی اورده شده است که مربوط به وضعیت بهداشت ، آلودگی محیط زیست و خانه های غیر استاندارد شهری است.

نگاهی به گذشته کابل:

با توجه به منابع مختلف از جمله دانشنامه آزاد،1773 سالی است که تیمورشاه کابل را بعنوان پایتخت برگزید واز آنزمان تا کنون دیگر جابجایی در این امر صورت نگرفته است در دوره های دیگر شهرکابلبدلایل متعددی مورد توجه زمامداران، جنگ آوران و تاجران قرار داشته است و از جمله در دوران بابرشاه تا سال923 قمری نیز کابل پایتخت بوده است.

تا قبل از جنگهای داخلی افغانستان بر اساس گفته های انجنیران ماستر پلان شهر قدیم کابل، این شهر در طی سه نوبت براساس طرحهای زیر بنایی شهر دچار تغییر می گردد، بار اول ماستر پلان شهر برای حدود نیم میلیون نفوس طراحی شده است و بار دوم برای حدود یک ونیم میلیون نفوس و برای مرتبه آخر قبل از جنگهای داخلی در سال 1357 براي سه میلیون جمعیت. بنا براین اگر این آمار را مبنا قرار دهیم شهر کابل برای حد اکثر ظرفیت سه میلیون نفر طراحی شده است و از آنجا که طرحهای شهری در کابل بهیچوجه به صورت کامل عملی نشده است بنابراین می توان گفت:این شهر حتی امکانات شهری برای جمعیت کمتر از یک میلیون نفر خود را تا قبل از جنگها نیز نداشته است.

کابل بعد از سال2001

بعد از سقوط طالبان در سال 2001 و استقرار حکوت موقت در این شهر یکدفعه کابل مورد توجه قرار گرفته وبعد از آن تا همین حالا در حدود پنج میلیون نفر به این شهر ریخته اند، که این کابل کوچک را دچار مشکلات بسیار خاص کرده است و در شرایط فعلی زندگی شهروندان این شهر از جهات مختلف در معرض خطر قرار گرفته است که از جمله می شود به آخرین آمار داده شده در زمینه محیط زیست توجه کرد: براساس آمار ریاست مستقل محیط زیست در شرایط فعلی سالانه بیش از سه هزار نفر براساس آلودگی هوا در شهر کابل می میرند که این آمار در طی سالهای آینده بصورت وحشتناک رشد خواهد داشت.

محیط زیست:

الف: زباله:

در بخش قبلی به تبعات آلودگی محیط زیست کابل آشاره شد اما بر اساس تحقیقات ما و بگفته نثار احمد حبیبی رییس تنظیف شهر کابل در سال 1387 شهرواندان کابل در بین هزاران تن زباله زندگی می کنند، این زباله ها که ازسالهای دور مانده است و در سالهای اخیر بدلیل ازدیاد مصرف مواد صنعتی میزان سم و آلودگی آنها نیز افزایش یافته است در برابر کار طاقت فرسای کارمندان نظافت شهری کابل سر فرود نمی آورد.

شاید شما نیز بپرسید که چطور این میزان زباله از شهر کابل جمع آوری نمی گردد با توجه به اینکه مسوول اول جمع آوری زباله های شهری از وجود آن آگاه است.

نثار احمد حبیبی می گوید که اداره نظافت شهری تنها 170 موتر دارد که از رژیمهای مختلف برای آنان باقی مانده اند، از این تعداد وسیله نقیله 102 تای آن مصروف جمع آوری زباله های تنها بخشی از شهر کابل هستند با توجه به اینکه روزانه بین 1800 تا 2000 تن زباله درشهر کابل تولید می گردد توان اداره نظافت شهری اگر بیست وچهار ساعته هم کارکنند تنها انتقال 1500 تن زباله به فاصله چهل کیلومتری شهر کابل است وبنا براین روزانه در حدود 500 تن زباله در شهر باقی می ماند که سالانه می شود 180000 تن. حال این مقدار را اگر ضرب حد اقل شش سال بعد از جنگ بکنیم می شود:1080000 تن بنابراین شهروندان کابل در بین این مقدار زباله زندگی می کنند که این خود مهمترین عامل شیوع انواع مریضی و درنهایت مرگ شهرواندان کابل است.

لازم بیاد آوری است که استندرد جهانی برای جمع آوری زباله شهری 1000 وسیله جمع آوری زباله برای یک میلیون نفر جمعیت است در حالیکه برای حدود پنج میلیون نفر ساکنین کابل تنها 102وسیله جمع آوری زباله وجود دارد.

حال براین مشکل اگر مسله فاضلاب وچاههای بدرفت را اضافه کنیم و نیز نبود آب صحی و سالم در اکثر نقاط کابل وضع بسیار فاجعه آمیز خواهد بود که تنها زیان اقتصادی این معضل بدلیل ازدیات امراض و مصرف بی رویه داروها و خدمات جانبی دیگر به میلونها دولار سربر خواهد اورد که نیاز به تحقیق وسیعی دارد.

ب: آلودگی هوا:

روشن کردن یک ماشین خاموش کردن یک زندگی.

گفته مي شود روزانه بيش از یک میلیون وسيله نقليه در شهر كابل در حال تردداند، اين تعداد وسيله نقليه در حالي كه اكثر خيابانها و جاده هاي شهر كابل غيراستاندارد مي باشد، اين شهر را به يكي از پرترافيك ترين و آلوده ترين شهرهاي منطقه تبديل كرده است. رياست حفظ و مراقبت شهر كابل كه يكي از وظايف آن ترميم و بازسازي جاده هاي شهري است، با در دست داشتن حدود 80 عراده ماشين و قرارداد با چند شركت خصوصي در حال ترميم و بازسازي جاده هاي اصلي شهر است.

در شهر كابل بالغ بر 1200 كيلومتر خيابان اصلي و فرعي وجود دارد كه در دوران حكومتهاي قبلي حدود 300كيلومتر آن قيرريزي شده است، اما در طي شش سال گذشته و بعد از جنگهاي چندين ساله، تنها 60 كيلومتر جاده، آسفالت شده است، يعني به ازاء هر يك سال ده كيلومتر.(تا سال 1387) و اگر شهر كابل با همين مساحت باقي بماند، حدود 120 سال ديگر زمان لازم است تا تمام جاده هاي شهر كابل آسفالت شود، وضعیت اینچنانی که سرکهای شهر دارد در هماهنگی با تردد سیلی از وسایل نقلیه تاریخ تر شده وضعیت آلودگی صوتی و تنفسی شهر کابل را از مرز فاجعه نیز گزرانده است.

به نقل از سایت روزنامه پیمان(شماره30 جون 2009) بر اساس نتایج آزمایشی که از سوی ادراه محیط زیست افغانستان بر روی دوصد تن زن و کودک کابلی صورت گرفته است آلودگی خون 80% این افراد به مواد سربی بیش از مرز خطرناک آن بوده است. سرب یک ماده خطرناک می باشد که از طریق مصرف مواد نفتی بی کیفیت در هوا پخش می گردد.

و به نقل از سایت مرکز مطالعات فرهنگی شهر تهران، به قول آقاي جارالله، معاون اول اداره حفاظت ملي محيط زيست افغانستان ميزان آلودگي هوا در اين شهر هفت برابر پايتخت كشورهاي همسايه ازجمله تاجيكستان و پاكستان است.

بنابراین، یکی دیگر از عوامل قتل و کشتار شهر وندان کابل همین موترها، پمپ بنزینها، جنراتورها و سرکهای ناهمواری است که ما با دست خود آنها را می سازیم، می رانیم و روشن می کنیم و این چنین است که باروشن کردن هر وسیله نقلیه در شرایط فعلی ما در واقع شمارش معکوس مرگ خویش را آغاز می کنیم.

صحت

دوا فروشیهای مرک!

یکی از عوامل دیگری که زندگی شهرواندان کابل را با خطر مواجه کرده است همین دواخانه های شهر است. دواخانه که می بایست جایگاه توزیع دارو برای درمان باشد اما متاسفانه بدلیل دارا نبودن حد اقل امکانات نگهداری دوا، خود، به مکان فاسد کننده دوا تبدیل می شود. تنها نداشتن امکانات و وسایل ویژه نگهداری دوا مشکل دواخانه های شهر کابل نیست، عیار نبودن دوافروشی ها از لحاظ اندازه جا، و کیفیت ساخت و چگونگی تعبیه درها و پنجره ها و نیز رعایت نکردن نظافت توسط دوا فروشها( دیده شده است که بعض دوافروشها شبها در دکان خویش می خوابند و نیز بسیار فراوان است که دواخانه درعین حال مطب خانه نیز است) و در آخر عدم تخصص بسیاری دوافروشها ، داواخانه های شهر را به مکان نا امنی تبدیل کرده است.

ما بخاطر ارزیابی این دواخانه ها با تیم ریاست قوانین صحی وزارت صحت به بعض نواحی کابل سرزدیم، حدس زده می شد که این تیم ما را به دواخانه هایی می برد که فکر می کردند از استندرد مناسبی برخوردار است اما با این وجود در یکی از دواخانه ها با یک بررسی سرسرکی 21 قلم دوای تاریخ تر شده و فاسد پیدا شد. و از بین هفت دواخانه ی که ما سرزدیم تنها یک تن آنها از انستیتوت صحی فارغ شده بودند و بقیه تماما آدمهایی بودند که تا حدودی انگلیسی می فهمیدند و با همین، دوا می فروختند هرچند جواز این دوخانه ها به نام فرد شایسته ی صادر شده بود اما همان افراد برادر، یا یکی دیگر از فاملین نا آشنای خویش را در دواخانه ها گذاشته بودند.

به گفته رییس بخش بررسی قوانین صحی بیش از1800 دواخانه در شهر کابل و جود دارد و به گفته وی این ریاست بالغ بر 2000 تن دواهای فاسد را از سراسر افغانستان جمع آوری کرده و به آتش کشیده اند، اما متاسفانه من نپرسیدم که این مقدار مواد فاسد در طی یکماه جمع آوری شده است یا در طی زمانهای طولانی تری.

اگر چنین باشد بطور قطع می توان گفت که بسیاری این دواخانه ها با توجه به ازدیاد مریض بر اثر عوامل قبلا ذکر شده خود در بسیاری موارد فروشندگان مرگ هستند بنظر می رسد بیشترین خطر متوجه مریضهایی باشد که سواد لازم را ندارند زیرا دوا فروشها دواهای تاریخ تر شده شان را به همین گونه افراد قالب می کنند.

مسکن

اما چگونه می شود که مسکن تبدیل به عامل خطر برای ساکنین خود شود؟

مسكن يكي از نيازهاي اوليه افراد هر جامعه اي است، كابل شهري است كه بدليل تحميل جنگ و تخريب بسياري از اماكن و ساختمانهاي شهري، و سرازير شدن سيل مهاجرين از داخل و خارج از افغانستان به آن، مشكل مسكن را بيش از هر شهر ديگري احساس مي كند، در چنين فضايي بسياري از مردم و مهاجرين به صورت خود سر و بدون در نظر گرفتن قوانين شهري اقدام به ساخت خانه در دامنه هاي كوه و حاشيه شهر نموده اند كه اين مسئله، كابل را به يكي از بزرگترين شهرهاي حاشيه نشين تبديل كرده است.

با توجه به اینكه درحدود 80% شهروندان شهر كابل در آمد ماهیانه کمتر از صد دالر آمریکایی دارند، این مسله یکی از دلایل عمده حاشیه نشینی است، در آمد اندک در عین حال موجب می گردد خانه های که ساخته شده اند و یا خانه هایی که ساخته می شوند از کمترین استندرد ایمنی بر خوردار باشد.

در حال حاضر بيش از دو میلیون شهروند كابلي در خانه هاي خود سر در ارتفاع كوه ها زندگي مي كنند، بدون اينكه كمترين مسائل امنيتي در ساخت آنها در نظر گرفته شده باشد، و اين در حالي است كه كابل بر روي كمربند زلزله واقع شده است.

بنا براین هرچند این خانه ها، ظاهرا آرامش بخش شبهای ساکنین خویش اند اما احتمال فراوان دارد که مقبره آنان نیز گردد.

بسیاری خانه های کابل بخصوص در مناطق غیر پلانی، آز آنجا که بصورت کاهگلی ساخته شده است و در طی سالیان طولانی و با ازدیاد خانه های مشابه و رها بودن آبرفتهای این خانه های انبوه در سطح زمین ودر همان محل، بسیاری این خانه ها مملو از نم است ، همین نمی، عامل انواع مریضی از جمله رماتیستم بخصوص در بین زنانی است که بیشترین ساعات عمرشان را در این نقاط سپری می کنند، بسیاری زنان که در خانه های خویش مبتلا به مرض شده اند دیگر هیچگونه مداوایی برای آنان نیست. ما در منطقه ارزان قیمت به خانه خانمی سرزدیم که در یک خانه گاهگلی نیمه ویرانه زندگی می کرد، این خانم با وجود سرپرستی سه طفل خود، بدلیل اینکه شوهرش مرده بود، مانند یک فلج در اطاق محبوس بود، تیم ما، این خانم را به داکتر برد اما داکتر گفت که مریضی این خانم دیگر بصورت ریشه ی تداوی ندارد.

خانه های کابل پیامد دیگری هم برای شهروندان این شهر دارد و یکی از آنها فاصله طبقاتی شدیدی است که از سر وروی خانه ای شهرمان نمایان است، تضاد شدید اینچنانی می تواند گسست های جبران ناپذیری را برای شهروندان شهر کابل بو جود آورد و بعید نیست که روزی این شهر در گیراگیر درگیری حاشیه نشینها وبلند منزلها قرار گیرد.

برای درک میزان نا برابری از لحاظ مسکن ما به شهرک طلایی در جنوب شهر کابل می رویم، این شهرک که در یک منطقه بسیار محروم ساخته شده است همانگونه که از نامش پیداست برای قشر مرفه و پول دار درست شده است. شهرک آریا در دو بخش ساخته شده است قسمت اول خانه هایی ویلایی است که تماما فروخته شده و قیمت هریک از آنها بالغ برچند صد هزار دالر بوده است اما قسمت دوم که در پشت سر موقعیت دارد شامل تعدادی آپارتمانهای 3 تا 5 خوابه است که هرواحد کوچک این آپارتمان در حدود 130 هزار دولار معامله می شود.

به گفته ی انجنیر حمید معاون ریاست پلان شهرداری کابل در طی شش سال گذشته شش شهرک اینچنانی در شهر کابل ساخته شده است که این شهرکها تنها برای سه صد هزار تن کافی است، بنا براین بقیه شهروندان شاید هیچگاه به وضعیتی دست نیابند که بتوانند زندگی همشان با این سه صدهزار تن آپارتمان نشین را پیدا کنند.

تجربه بسیاری کشورها نشان داده است که نشانه های اختلاف طبقاتی خود یکی از عمده ترین دلایل عقده های اجتماعی است که می تواند در شرایط بحرانی تبدیل به عامل قهر وغضب نادارن شهر شود.

نتیجه :

با جمع کردن اطلاعات بسیار اندک ازتحقیقات شش ماهه راجع به وضعیت شهر کابل بنظر می رسد، این شهر آبستن یک توفان مهیب و خطر ناکی است که اگر برای رفع آن بصورت عاجل تصمیم گیری نشود آینده بدی در انتظار کابل نشینان خواهد بود.

شنبه ۱۲ ژوئن ۲۰۱۰

کابل شهر کاغذی ما

این نوشته در زمان دومین انتخابات ریاست جمهوری برای بی بی سی فارسی نوشته شده بود
نوشته دیر ارسال شد و در صف ماند و از نشر باز ماند
بد ندیدم با اضافه کردن یک بخش کوتاه در آخر این نوشته آنرا نشر کنم



فلاش بک/ 18 میزان 1383 / ولایت بدخشان / منطقه پامیر

اولین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان است و من برای ساخت فیلمی به منطقه دور دست پامیر آمده ام. به نظر می رسد که تنها کمره در این منطقه دور دست باشم. زندگی در پامیر سخت و دشوار است. اکثر مردم بیش از انتخابات به فکر جمع آوری محصولاتشان هستند. انتخابات در این منطقه دور افتاده، مثل نمایشی می ماند که قابل درک نیست. تعدادی از مردم عادی به دلیل سابقه حکومت موقت، کرزی را شاه می دانند و تمجید و تعریف از شاه را لازم و به همین دلیل هم فکر می کنند شاه غیر قابل تغییر است. با این وجود سر در تعداد محدودی دکان، پوستر تعدادی از کاندیدان، از جمله تنها کاندید زن نیز دیده می شود. مردم وقتی از کار و درو فارغ می شوند در برابر این پوسترها می ایستند و مدت های طولانی به تصویرها نگاه می کنند. همین نگاه کردن ها کافی است که بحثی به دنبال بیاید. شب در خانه کسی مهمانیم. صحبت از کاندیدهای موجود می شود، آنهایی که بحث می کنند یک طرف، اما در چهره دیگران بهت و جود دارد، گویا باور نمی کنند که با رای آنها رییس جمهور انتخاب شود، اما کارتی که در جیب دارند حس دیگری ایجاد می کند. پیرمردی کارت رای دهی خود را از جیب بیرون آورده و با دقت به آن می نگرد. گویا صاحب ثروت بزرگی است که می تواند آن را در پای کاندیدی بریزد.
سرانجام روز انتخابات فرا می رسد، تعدادی از عساکر سرحدی از کمره می ترسند و این ترس دقیقا در زمان اخذ رای نتیجه می دهد. من و کمره ام را زندانی می کنند، تا نتوانیم از سایت رای دهی فیلم بگیریم. به همین دلیل فیلم سرزمین پامیر، تنها فیلم مستند از اولین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، بدون صحنه از روز رای دهی است.


دو، سه، چهار سال بعد/ کابل

چهار سالی است که آقای کرزی به عنوان رییس جمهور افغانستان با رای مستقیم ملت بر کرسی ریاست نشسته است. زندگی کردن در سایه حکومتی که با رای تو انتخاب شده است، لذت بخش است، اما گاه گاهی حوادثی رخ می دهد که ناراحتت می کند و برای من این ناراحتی بیشتر هنگام ساخت فیلم مستندی در مورد شهر کابل بر ملا می گردد. بسیاری از نهادها وقتی نام فیلم برداری را می شنوند به انحاء مختلف مشکل ایجاد می کنند. فیلم برداری از مکاتب ممنوع شده است. از ادارات دولتی نمی توانی فیلم بگیری، اگر مصاحبه ای در کار است باید ثابت کنی که جنبه های مثبت کار را منعکس می کنی. از سرک ها وخیابان ها نمی شود فیلم گرفت، زیرا در هر طرف دفتر یک سازمانی است با چندین فرد مسلح. بعضی نهادها تا شش ماه درخواست فیلم برداری را معطل نگه می دارند، اما با همه این محدودیت ها می فهمیم که در طول شش سال گذشته تنها حدود شصت کیلومتر سرک از مجموع 1200 کیلومتر سرک در شهر کابل بازسازی و نوسازی شده است. یعنی به ازای هر سال، تنها ده کیلومتر.
با همه این وجود من شاید خوش شانس ترین باشم. هرچند کارم در بخش های مختلف با موانع گوناگونی برخورد می کند، اما حداقل جانم در امان بوده است، ولی بقیه خبرنگاران وفیلم سازان چه؟ یک روز یک خبرنگار کشته می شود، فردا یک گوینده تلویزیون، یک روز خبرنگاری لت می خورد و روز دیگر تعدادی خبرنگار فعال، کشور را ترک می کنند. چند وقت بعد دانشجویی به جرم نشر مطلبی که در سایت ها پر است ونیاز به نشر ندارد، زندانی می شود و روز دیگر تعدادی تنها به جرم به کار بردن واژه ای به زبان مادری شان از کار اخراج می گردند. کار به اینجا هم ختم نمی شود، وقتی مدتی بعد کتاب های نویسندگان افغان به دریا انداخته می شود، برای اولین بار از خودم می پرسم که آیا من به چنین چیزهایی رای داده بودم؟ همان موقع تصمیم می گیرم اگر انتخابات دیگری در کار باشد، بی گدار رای ام را به جایی نسپارم.




دومین انتخابات ریاست جمهوری/ افغانستان/ زمان حال

صبح که سر کار می روم، چهره شهر را دیگر گونه می بینم. همه جا پر از عکس ها و پوسترهای 41 کاندید ریاست جمهوری و 580 کاندید شورای ولایتی است. وقتی این عکس ها وبنر های بزرگ را می بینم شهر کاغذی به یادم می آید. شهری که با کاغذ ساخته و رنگ شده است. شهری که بر در و دیوار کاغذی آن حرف های خوب و قشنگ نوشته شده است. حرف از بازسازی، حرف از عدالت اجتماعی، حرف از حکومت اسلامی، حرف از تغییر و امید. تو اما حدس می زنی که این کاغذها و رنگ ها به زودی در برابر آفتاب داغ تابستان رنگ خواهند باخت و فرسوده خواهند شد و با رنگ باختن کاغذها حرف های خوب نیز از بین خواهد رفت.
وقتی به برنامه های تلویزیونی کاندیدها نگاه می کنم خنده ام می گیرد. یکی نکتایی زده و دموکراسی را به باد مسخره می گیرد و آن را یک فراورده کشورهای استعمارگر غربی می داند، دیگری ریش و لنگی دارد اما دموکراسی توصل می جوید و از آن حمایت می کند.
در پوستر ها هم همه در حال فیگور گرفتن هستند. یکی دستش را به طرف مردم نشانه گرفته است، یکی کلاه خود را بالا بر ده، یکی مشت خود را گره کرده، دیگری دست هایش را زیر چانه زده، یکی برای باب طبع روشنفکران نکتایی بسته و آن یکی برای دل مردم سنتی چپن و لنگی به سرکرده عده ای به خاطر رضای قوماندانان کلاه پکول برسر نهاده اند و به خاطر جلب نظر اقوام، عکس های شهیدان و رهبران از دست رفته را در کنار عکس خود گذاشته اند.
آنانی که در فکر تصاحب رای من هستند، از همه چیز صحبت می کنند. حرف های بزرگ بزرگ می زنند. یکی فقر را از بین می برد، دیگری طالبان را برسر سفره حکومت می آورد، آن یکی نیروهای خارجی را بیرون می کند، یکی دیگر کشورهای همسایه را ادب می کند، این یکی افغانستان را سویس منطقه می سازد و ...، اما هیچکس نمی گوید که اگر رییس جمهور شود، آیا من می توانم بدون دغدغه و دلهره فیلم بسازم؟ کسی نمی گوید که در حکومتش، کار ما، تفکر و اندیشه های ما، رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی ما چه وضعی خواهند داشت؟
با این همه هیاهوی بسیار برای هیچ، من هنوز برای رای خودم تصمیمی نگرفته ام و آن را به هیچ کس نخواهم داد، مگر این که کسی بیاید و اعلان کند که اگر رای مرا گرفت: از آزادی بیان، احترام به تنوع فرهنگی و آزادی های فردی من و تمام اتباع افغانستان حمایت می کند. من رای خود را جز به آزادی بیان به چیز دیگری نمی دهم. من به آزادی بیان بیش از هر چیز دیگری نیاز دارم.

هشت ماه بعد/ زمان حال واقعی
انتخابات برگزار شد، گفتند تقلب شده است، کرزی رییس جمهور شد!
مهمترین شعار کرزی وحدت ملی بود و آنرا با حضور دو معاون از دو قوم افغانستان در کنار خود تمثیل می کرد
اما بعد از مدت کوتاهی، نا امنی همه جا گیر شده است، تضادهای قومی در حد انفجار رسیده است، کم کم میشه آدمهایی را با شکل و قیافه طالبانی درون موترهای لوکس در کابل دید، کوچیها به بهسود حمله کرده اند و خانه های مردم را آتش زده اند، جرگه صلح برگزار شده است اما دو روز بعد طالبان کودک هفته ساله ی را در شهر فرا سر می برند، انتخابات پارلمانی در راه است اشنایی که خودش را کاندید کرده از کمپاین می ترسد و می ترسد که در این گیر و دار از بین نرود.
بنظرم دیگه نمیشه به هیچ چیز در اینکشور اطمنان کرد
آیا جایی است در این دنیا که ما بتوانیم با رای خود امنیت و آزادی برای خود تامین کنیم؟



جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

من در فیس بوک هستم

مدتی است در فیس بوک حضور دارم، آنجا بیشتر فعال هستم
بنا براین دوستانی که مایل اند عکسها و نوشته های کوتاه مرا بخوانند مرا در صفحه شان اضافه کنند.
از قضا امروز متوجه شدم کسی بنام نیلوفر برایم پیام مانده است اما بجای اینکه پیام را باز کنم آنرا رد کردم
از ایشان معذرت می خواهم
Malek Shafi'i

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

قانون احوال شخصیه

همه از این قانون نوشتند جز من! همین دیروز شنیدم که علارغم مخالفت بعضی از ملاها این قانون تعدیل شده است
امروز بهمین خاطر جلسه ی با حضور زنانی که اکنون سینه پیش کشیده اند و وانمود می سازند که براثر سعی وتلاش آنها این تغییرات بوجود آمده جلسه داشتند
من قرار بود فیلم بگیرم اما وقتی کامره را دیدند قبل از همه یک زن خارجی که فکر می کنم از یونما بود مخالفت کرد
قبل از آن تعدادی از خانمها اجازه داده بودند که فیلم بگیرم ونهایتا بعض نیمچه باسوادهایشان می گفتند یک شات بگیرم وبعد برم چون خانمها نمی توانند در حضور کامره درست گب بزنند
ولی بعد از مخالفت همان زن خارجی یک دفعه همه مخالفت کردند، دوسه نفری که موافق بودند سکوت کردند
در ضمن خانمی بنام پلوشه که از موسسه حقوق و دموکراسی است سردمدار مخالفین در بین زنان افغان بودو جالب که نام نهاد این خانم با عملکردش چقدر متفاوت است
بعد از مخالفت آنها سوالی بذهنم رسید
یعنی آنها بعد از تعدیل قرار بود چه چیزی را بگویند که می بایست از دید کامره مخفی باشد؟
البته تازه شنیده ام که برسر دست آورد این تغییرات بین انجوهای مختلف اختلاف افتاده است یعنی هرکس وهر نهادی سعی می کند وانمود سازد که در حرکت زنان نقش داشته اند
اما بیچاره هایی که واقعن برای حقوق شان تلاش می کردند در حاشیه مانده اند
بهر حال با تمام این کشماکشها شاید بد نباشد که این قانون در همین حد تغییر کرده است
شاید در پرتو این تغییرات زنان بتوانند آرامتر در این جامعه آشفته زندگی کنند

دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹

حوادث ایران

امروزها در ایران حوادثی در جریان است که بنظر می رسد اینکشور را در شرایط بحران مهم وجدی ی قرار داده است.
خوب هرکس از این حوادث تحلیل خاصی دارد اما آنچه باعث شد تا این مطلب را بنویسم شنیدن ضرب وشتم دوستم بابک مینقی تبریزی است
بابک را چند سال پیش در کشور آذربایجان دیدم و طی یک هفته ی که آنجابودیم دوست شدیم آقای جهانگیر الماسی بازیگر نام آشنای ایران هم بود.
بابک فیلمی داشت بنام نویز که در دومین جشنوراه فیلمهای مستند کابل آنرا نمایش دادیم برنده نیز شد
http://www.savalansesi.com/2009/06/blog-post_6790.html
فیلم جالبی بود که مفهومش اینست که صدای دیکتاتور کسی را بخواب نمی ماند
این فیلم کوتاه بنظرم خیلی هوش مند آمد وبهمین خاطر آنرا در کابل نمایش دادیم اما متاسفانه امروز شنیدم که وی توسط باتوم بدستان زده شده و الان سرنوشتش نا معلوم است
بابک جان امیدوارم سالم باشی
و فیلمهای دیگری ازت ببینیم

جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

سال 88 مبارک

ببینم وقت تحویل سال است یک ، دو ، سه نه! نوشتنم کند است سال تحویل شد
بهرحال از اول سطر تا آخرش ازیکسال به سال دیگر می پریم یا می رویم
امیدوارم سال جدید سال خوب و سرشار از موفقیت برای تمام بازدیدکنندگان این وبلاگ باشد و برخلاف آنچه رسانه ها پیش بینی از سال ناآرام برای افغانستان دارند سال مالامال از آرامش داشته باشیم

سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

داستان داوری من!



چندی پیش بحیث داور بخش فیلمهای حقوق بشری جشنواره بین المللی فیلم کپنهاگن دعوت شده بودم، ایفای نقش داور در یک جشنواره خارج از افغانستان می توانست بعنوان اولین تجربه جالب باشد.
اما مشکلاتی که در این راستا بوجود آمد خیلی جالبتر (درواقع دردناک )است، به من گفتند که برای اخذ ویزا به کنسولگری دانمارک به اسلام آباد پاکستان بروم، هنوز مردد بودم که بروم یانه؟ که در اسلام آباد انفجار شد و ظاهرن کنسولگری دانمارک هم آسیب دید و تعطیل شد، بعد گفتند امور مربوط به ویزای کشور دانمارک را سفارت سویس انجام می دهد و می بایست برای گرفتن ویزا به سفارت سویس در اسلام آباد بروم، به سایت سفارت سویس سر زدم متوجه شدم که گرفتن ویزا کاری است رد شدن از هفت خان رستم و علاوه بر آن مسیر کابل به پشاور چندان خوب نیست.
گفتم برای گرفتن ویزا به پاکستان نمی روم اگر از همین کابل ویزا می دهید خوب و گرنه از خیر جشنواره می گذرم، کسی که مامور هماهنگی کارهای مربوط یه ویزای من بود گفت: ماتلاش می کنیم از طریق وزارت خارجه آلمان هماهنگ کنیم اگر امکان داشت از کنسولگری آلمان در کابل ویزا بگیرید، نامه و نامه نوشتن اما نتیجه ی بدنبال نداشت و زمان هم می گذشت.
سر انجام از خیر سفر به دانمارک گذشتم و قرار شد جشنواره فیلمها را از طریق DHL به کابل بفرستد و من آنها را ببینم و در روز رای دهی ازطریق موبایل با سایر داوران تبادل نظر داشته باشم.
به من خبر دادن که فیلمها پست شده است اما دقیقن در چنین موقعیتی حادثه ی در دفتر DHL کابل رخ داد که بر اثر آن دو کارمند خارجی این دفتر و یک کارمند افغانشان کشته شدند، روز رای دهی به من زنگ زدند که نظرت راجع به فیلمها چیست؟
فیلمها نرسیده بود و بدلیل مسدود شدن دفتر DHL تا هنوز هم فیلمها بدست من نرسیده است.

تیم تلویزیونی کشور مغولستان در کابل


چندی پیش در یک امیل شر شده بودم امیل از سانبایور عضو تیم تلویزیونی مغولستان بود که بصورت بسیار واضح نوشته بود که می خواهند برای تهیه فیلمی راجع به تیره های مغولی در کشورهای چین، هندوستان، آمریکا و افغانستان از جمله به افغانستان بیایند و خواستار راهنمایی و کمک شده بودند.
بعد از مدتی خبر رسید که این گروه در چین است اما سفارت افغانستان به آنها ویزا نمی دهد، خوب این ویزا ندادن جالب و سوال بر انگیز بود! و گرنه چه توجیهی دارد برای کشوری که لبریز از خبرنگار از سراسر جهان است اما تنها به مغولها ویزا داده نشود.
بعد دریافتم که دوستانی تلاش کردند و دعوت نامه فرستاده و در واقع با اعمال نفوذ آنها را به افغانستان آورند، این گروه برای سه روز در افغانستان بودند آنچه برای من بعنوان یک فیلمساز جالب بود پشت کار و سخت کوشی این تیم بود، آنها بلافاصله بعد از رسیدن از یک مسافرت طولانی از چین به هند و از هند به کابل شروع به فیلمبرداری کردند و نصف شب خودشان را در مسیر طولانی و دشوار بامیان قرارداده و به آنجا رفتند و فیلم گرفتند و دوباره شب رهسپار کابل شدند.( از کابل تا بامیان حدودهفت ساعت راه موتر است و سرک آن خامه و بشدت در زمستان مشکل آفرین است) صبح روز سوم ساعت ده این تیم به هندوستان پرواز داشتند اما قبل از آن و در آخرین لحظه ممکن به دفتر باشگاه سینمایی افغانستان آمدند و از فعالیتهای این دفتر فیلم گرفتند و با من نیز مصاحبه کردند

پنجشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

تجربه زندگی

مدتی است چیزی برای نوشتن ندارم، یک موقع راجع به حسهای درونی خویش می نوشتم اما بعدن پشیمان شدم، حس خوبی ندارد وقتی کسی از درونیات خویش پرده بردارد، شاید هم خوب باشد
اما در هر صورت گاهی میشه بر حس خود پای ماند.
بی شگ هر کسی از زندگی اش تجربه ی دارد و در افغانستان این تجربه با فرایند تحولات سریع اجتماعی کمی با تجربه های زندگی در سایر کشورها فرق می کند، همین دو شب پیش بود که وقت نان شام، انفجار مهیبی دیوار و در خانه را لرزاند و سفره ما را آشفته کرد، مولد آشفتگی بیشتر، اندیرای سه ونیم ساله بود او، به بغل مادر بزرگش که نزدیکتر به وی بود خزید و گفت : بمب زدند!
اندیرا نمی دانم چه تصوری از جنگ و آدم کشی دارد؟ دو سال پیش وقتی بر صفحه تلویزیون می دید که کسی کس دیگر را می زند و یا می کشد گریه اش می گرفت.
مثل خیلی از پدر و مادر های دیگر چاره ی ندیدیم جز اینکه توجیه کنیم و به اندیرا بگوییم دختر جان این فیلمها واقعیت ندارد! اما الان که انفجار واقعی در کابل رخ می دهد اندیرا با وجودی که می ترسد اما در یک شک بسر می برد آیا این انفجارها هم مثل انفجارهای فیلم است؟
خانه ما نزدیک چهار راهی اسپنکلی خوشحال خان است پریروز سه راکت به این سمت آمد بعدن رسانه ها گفتند که از سمت پغمان آمده است در یکی از این انفجارها سه دختر یک خانواده کشته شدند.
واقعن زندگی در کابل بدون سازگاری با این پدیده نا ممکن است، فرایند ساز گاری با واقعیت های عینی این چنانی به سادگی صورت نمی گیرد، بخشی از این فرایند شاید این باشد که به خودت بقبولانی که جزء ی از این صحنه نمایش هستی که ممکن است یک روزی بروی.
راستی وقتی آدم به رفتن فکر می کند تازه بیادش می آید که چقدر وقت کم دارد برای اینکه کارهای بیشتری انجام دهد آیا این مسله می تواند موجب حس پدید آورندگی شود، با توجه به اینمسله اگر توان پدید آورندگی در نیروهای فکری جامعه افزایش یابد شاید آنوقت بر هراس کشنندگان مرگ در جامعه امروز افغانستان غلبه کنیم و گرنه این کشنندگان مرگ ممکن مرض شان را به همه سرایت دهند.

جمعه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۸

کمپ نظامی سویدن

چند روز پیش برای نمایش فیلمهای تولیدی باشگاه سینمایی افغانستان به کمپ نظامی سویدن در مزار دعوت شده بودم. همینکه دعوت شدم فوری زحمت مسافرت به مزار را در پر مشلغه ترین ایام کاری قبول کردم. نمایش فیلم برای نیروهای نظامی ی که در افغانستان کار می کنند و دیدن درون کمپ جالب بود.
دو فیلم بیست و پنج در صد به کارگردانی خانم دیانا ثاقب و تدوین فلبرداری خودم و فیلم سرزمین پامیر کار خودم به نمایش در آمد. بعد از نمایش دو نظامی آمد و تشکر کرد از اینکه این فیلمها باعث شدند تا اطلاعات آنها راجع به افغانستان افزایش یابد.
بعد از نمایش فیلم طبق معمول پرسش و پاسخ نیز بود که در این بین نکته ی که به آن اشاره کردم این بود که متاسفانه در طی شش سال گذشته با وجودیکه کمپهای نظامی در جوار شهرهای کلان افغانستان قرار دارد اما هر روز همانگونه که دیوار بتونی دور کمپها بلند وبلند تر می شود دیوار بی اعتمادی نیز بین مردم افغانستان و نظامیان بیشتر می گردد.
این بحث باعث شد که یک نظامی سویدنی که حقوق دان بود توضیح بدهد و شیوه برخورد کشور سویدن را در عرصه سیاسی و نظامی کاملا مستقل از سیاستهای سایر کشورهای غربی تعریف کند
در همین جا بود که فهمیدم که نظامیان سویدنی در واقع شهروندان عادی هستند که با تخصصهای متفاوت و با استفاده از لباس نظامی برای کار به افغانستان می آیند.
جالب بود که نظامیان سویدنی شوق زیادی برای ارتباط با مردم افغانستان داشتند و علاقمند بودند که آگاهیهای خویش را نسبت به جامعه افغانستان افزایش دهند.

در پایان بد ندیدم که عکسی بگیرم آنهم با دو دختر نظامی که یکیش دو رگه جاپانی سویدنی ودیگری صد در صد سویدنی است.

یکشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸

وزیر اطلاعات و فرهنگ را هم جو فستیوال گرفته است

روز پنج شنبه گذشته برای نمایش افتتاحیه فیلم آقای همایون پاییز به افغانفلم دعوت شده بودیم، فیلمسازان زیادی آمده بودند و سالن کوچک نمایش افغانفلم ظرفیت پذیرش همه را نداشت، قبل از شروع فیلم کسی یک دعوت نامه به من داد، روی پاکت با ماژیک سیاه با فونت بزگ، نامم نوشته شده بود، پاکت را باز کرده درون آن دعوت نامه ی بود برای اشتراک در فستیوال هنری که از سوی شخص وزیر اطلاعات و فرهنگ برگزار می گردد. تا چشمم به فستیوال هنری افتاد از خود پرسیدم فستیوال هنری دیگه چه است؟ آنهم از ساعت پنج عصر نهایت تانه شب در هتل انترکانتیننتال کابل، فکر کردم شاید یک مهمانی است و نه فستیوال، بعد گفتم شاید فستیوال باشد ولی از آن نوع فستیوالهایی که کسی تا هنوز ندیده است! خدا یا این چه باشد؟ نمایش فیلم؟ موسیقی؟ تیاتر؟ رقص و آواز؟ و یا به کدام کسی جایزه داده می شود؟ فستیوال که اینگونه نیست که هرکس بیاید یک دوست خودرا دعوت کند و یک تیاتر برایش بازی کند وبگوید که منهم فستیوال برگزار کردم.
بعد در یافتم که از این نوع دعوت نامه از جمله به خانم رویا سادات و دیانا ثاقب هم داده شده است، این دو خانم از جمله فیلمسازان موفق سینمای افغانستان هستند اما نام آنها در روی پاکت نوشته شده بود: رویا سادات هنر پیشه یا دیا نا ثاقب هنر پیشه!

کمی خندیدیم، و جمعی گفت که بعد از برگزاری جشنواره های فیلم و تیاتر و موسیقی در کابل که وزارت اطلاعات و فرهنگ جز در سخنرانی مراسم افتتاحیه آنها هیچ نقش دیگری نداشته است و زیر محترم هم جو گیر شده است و خواسته یک فستیوال هم ایشان دایر نماید اما چه اشکال دارد که برگزار کنندگان آن نمی فهمند که بسیار فرق است بین کارگردان و هنر پیشه و زن تنها هنر پیشه نمی تواند باشد می تواند کارگردان وهرچیز دیگری که در توانایی آدمی است نیز باشند.

بهر حال من به این جشنواره نرفتم و یکی از دلایل دعوت شدن در مراسم افتتاحیه اولین جشنواره بین المللی موسیقی بود که دقیقا همزمان با جشنواره وزیر اطلاعات وفرهنگ در لیسه استقلال برگزار می گردید.

بهرحال معنی این دو جشنواره همزمان را نفهمیدم، آیا وزیر می خواست با برگزای یک جشنواره کذایی که بیشتر به یک مهمانی پلو خوری شباهت داشته است مخالفتش را با جشنواره موسیقی اعلام کند یا حکمت دیگری داشته است؟ شاید کسانی که در متن ماجرا بوده باشند بیشتر بدانند

چهارشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۸

یک اسراییلی خود را با پرچم افغانستان پیچید!

این مطلب، می بایست در زمان مسابقات بین المللی المپیک نوشته می شد، اما متاسفانه بدلیل مشغله های زیاد به فراموشی سپرده شد تا همین امروز که به عکسهایم از پکن نگاه می کردم و بیاد این ماجرا افتادم.

قضیه از این قرار است که در روز مسابقه نثار احمد بهاوی در دور اول که به طرف آمریکایی بازی را واگذار کرد، تیم افغانستان بعد ازتشویق های فراوان افغانهای مقیم سالن و چینیهایی که از طرف افغان حمایت می کردند بسیار ناراحت شده بودند، طعم تلخ شکست در چهره تک تک افغانها نمایان بود در همین زمان کسی آمد و گفت اجازه است که با پرچم کشورتان عکس بگیرم؟ دو نفری که پرچم کلان را در دست داشتند به وی دادند، من کنجکاو شدم و از ش پرسیدم کجایی است؟ گفت اسراییلی و خیلی افغانستان را دوست دارد اما وقتی خودش را معرفی کرد بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود بنظر می رسید فکر می کند که دارد کار اشتباهی می کند؟ اسراییلی خودش را در پرچم افغانستان پیچاند و بعد کامره را به یکی داد و عکس گرفت منهم فوری از وی با پرچم افغانستان عکس گرفتم، بعد او رفت و گفت ما دقیقا روبروی شما در آنطرف سالن نشسته ایم.
بعد از اینکه وی رفت بحث بین تعدادی از افغانها شروع شد یکی گفت نباید اجازه می دادیم که با پرچم ما عکس بگیرد یکی گفت شاید از افغانها خوشش میاید چه اشکالی دارد که عکس گرفته است و دیگری گفت نه ، انها اغراض سیاسی دارند نکند از ما فیلم گرفته باشند.
ویک نفر که با تیم کمیته ملی المپیک آمده بود و تازه فکر کرده بود که اگر این مسله مطبوعاتی شود ممکن است آنها زیر سوال بروند از بقیه خواست لطفا این مسله را در مطبوعات نکشانید.
بهر حال این مسله تا چه حد می تواند مهم باشد یک طرف اما اصل این رویداد در کنار مسایل حاشیه ی دیگر المپیک شاید برای نوشتن در این وبلاگ چیز بدی نباشد.
یادم آمد دومین اسراییلی را که دیدم در شهر هوهوات مغولستان داخلی بود، وقتی در هستل رفتیم تا اطاق بگیریم یک جوان حدودا نوزده ساله مو فرفری پیش دیسک بود، خب، در جای مثل مغولستان خیلی سریع آدمها متوجه خارجی بودن همدیگر می شوند، سوال کردم از کجاست گفت : اسراییل و آمده تا تعطیلاتش را در این کشورها بگذراند و تصمیم دارد برود اولانباتور، از ما سوال کرد که شما از کجا هستید گفتم: افغانستان ! نزدیک بود شاخ در بیارد، فکر می کنم برای اولین بار یک افغان را دیده بود چون بلافاصله پرسید شما در خارج از افغانستان زندگی می کنید؟ گفتم نه در داخل افغانستان! بیشتر متعجب شد و بعد گفت شما خیلی فرق می کنید.
همان روز که ما رسیدیم وی بار وبندیلش را بست و رفت، نمی دانم برنامه سفرش بود و یا از افغان بودن ما، ترسید و نقل مکان کرد.
بهر حال این دو رویداد برای من این سوال را بوجود آورد که اسراییل برای ما افغانها چه است؟

جمعه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸

بخاطر ما رونگ

شاید یکی از جذابیت های کشور مثل چین غذایش باشد، بخصوص اینکه بجای دست یا قاشق از دو چوب استفاده می کنند، وقتی رستوران بری اول اینکه بسیار مشکل است تا به گارسون بفهمانی که چه می خواهی، مینویی که می آورند به زبان چینی است و اگر عکس غذا هم باشد آنقدر متفاوت با غذاهای کشورهای دیگر است که باز نمی توانی حدس بزنی که چیست، بعد از آن، خدا توکلی وقتی سفارش دادی بی برو برگشت چوبها را می آورند وبعد تو میمانی که چه کار کنی ؟ راهی نیست جز اینکه چوبها را بدست بگیری، اول به دیگران بنگری که ازکجای آن گرفته اند وچگونه استفاده می کنند وبعد از ان تو هم سعی کنی که با نوک هردو چوب غذارا برداری برمی داری اول کمی مشکل است اما می شود آها! بعد از چند روز عادت می کنی آنوقت قاشق چیزی عقب مانده ی بنظرت می رسد، زیرا قاشق از لحاظ آسانی و کمیت برداشت غذا شباهتهایی زیادی با دست دارد اما چوب این طوری نیست شما نمی توانید در یک دفعه آنقدر غذا بردارید که در دهنتان جای نشود.
خب، گرفتن این دو چوب فرهنگی دارد، این را دوست خبرنگارم خانم ما رونگ رونگ گفت، اگر دو چوب را از نزدیک دو نوک آن که غذا برداشته می شود بگیری با فامیل ازدواج می کنی اکر از وسط با فامیل دور تر اما اگر از آخر بگیری مالوم نیست که با که و از کدام کشور ازدواج خواهی کرد.
حرف ما رونگ شد، با ما رنگ در جشنواره برلین آشنا شده بودم، وقتی پکن رسیدم شبی ما را مهمان کرد، در یک رستوران گران قیمت و سنتی، رستوران در طبقه آخر یک مرکز تجاری بنام பம் قرار داشت، وقتی از بالابرها بالا می رفتیم حس گشنگی عجیبی دست داده بود، اما وقتی وارد رستوران شدیم به محض ورود بوی انواع سس و بخار انواع غذا به مشام رسید دیگر اشتها بند شد، شاید این رستوران سنتی تا حدودی شباهت به رستورانهای کله پاچه فروشی داشته باشد که بخار دارد و بوی خاص، ما مهمان بودیم و گب نزدیم گارسونها ما را به یک میز راهنمایی کردند که قبلا رزرو شده بود، به محض نشستن چیزی شبیه سماور که در زیر آن آتش شعله ور بود و روی آن آب می جوشید در برابر ما قرار گرفت و بعد از آن خوردنی ها آمد، گوشت خام، سبزی خام، پنیر و چیزهای دیگر که نامش را تا هنوز نمی دانم، با همین دو چوب کذایی باید گوشت خام را می گرفتیم و در درون آب جوش می گذاشتیم و بعد با سس مخلوط می کردیم و نوش جان. شاید در عکس اولی بتوانید تصور کنید که چه طور جایی بوده است.

ما رنگ دو بار دیگر هم ما را مهمان کرد یک بار برای صرف قهوه در کوچه ی هنر مندان، کوچه ی که از مجموعه قهوه خانه های متنوع تشکیل شده است و اکثر صاحبان این قهوه خانه ها نسبتی با هنر دارند و هر کدام قهوه خانه تاریخچه و خاصیت ویژه، بعضی از این قهوه خانه ها از سالهای سال محل پاتوق هنر مندان مشهوری بوده است، و یک بار دیگر با جمعی از هنر مندان تایوانی، کره یایی و چینی در یک رستوران دیگر که غذاهای مثل خرچنگ، و قورباغه و چیز هایی دیگر سفارش داده بودند، در این مهمانی سومی فهمیدم که چقدر شوخیها و جوکهایی بین مردمان کوریایی، تایوانی و چینی و جود دارد و یکی از آنها اینکه، وقتی دختر چینی می خواهد از دواج کند یک دفعه به کره می رود تا شانس خود را بیاز ماید.
بحث از رستوران شد و بد نیست عکسی از یک رستوران خیابانی را نیز در اینجا بگذارم.